و همان حرفها را زدم ، ابوبكر هم همان جوابها را به من داد . گفت او بر حق است و از او دست برمدار . ولى باز من دست بردار نبودم و دائما مرتكب اعمالى مىشدم . پس از آنكه صلحنامه امضاء شد و قرار شد برگرديم . حضرت دستور فرمود : شترهايتان را قربانى كنيد و سر بتراشيد و از احرام بيرون ئيد ، هيچكس توجهى نكرد ، حضرت سه بار دستور خود را تكرار كرد ، كسى اعتنائى نكرد . حضرت نزد ام سلمه رفت و قضيه بى اعتنائى مردم را تعريف كرد ، ام سلمه گفت : اگر دوست دارى اين كار انجام شود ، خودت برو و قربانى كن و سر بتراش با كسى هم چيزى مگو ، حضرت هم همين كار را كرد ، كه يكباره مردم برخاستند و شتران خود را قربانى كرده و سر تراشيدند ، بطورى كه هجوم آوردند كه نزديك بود بعضىها زير دست و پا از بين بروند . . . . . . ( شك در نبوت موجب كفر است ، عمر بن اعتراف خودش شك كرد و اعتراض كرد و مخالفت كرد ، لذا بايد دوباره مسلمان مىشد ، حال كى و كجا دوباره اسلام آورد . . . ؟ ! ! < فهرس الموضوعات > آيا عمر دوباره مسلمان شد و توبه كرد ؟ ! و آيا پيامبر صلى الله عليه وآله توبه او را پذيرفت ؟ ! < / فهرس الموضوعات > آيا عمر دوباره مسلمان شد و توبه كرد ؟ ! و آيا پيامبر صلى الله عليه وآله توبه او را پذيرفت ؟ ! - تاريخ طبرى ج 2 ص 279 ابن اسحاق از زهرى روايت مىكند : سپس قريش سهيل بن عمرو ، برادر بنى عامر بن لؤى را فرستاد تا صلح كند ، بالاخره پس از گفتگوى زياد كار به صلح كشيد و قبل از آنكه صلحنامه نوشته شود ، عمر نزد ابوبكر رفت و گفت : مگر او پيامبر نيست ، جواب داد : بله . گفت مگر ما مسلمان نيستيم و آيا آنها مشرك نيستند ؟ جواب داد : بله . گفت پس چرا بايد به آنها امتياز دهيم و زير بار حرف آنها برويم ؟ ابوبكر جواب داد : من شهادت مىدهم كه او رسول الله است . عمر گفت من هم شهادت مىدهم . سپس نزد رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم رفت و همان حرفها را تكرار كرد . حضرت در جواب فرمود : من بنده خدا و رسول اويم و با خدا مخالفت نمىكنم او هم مرا تنها نمىگذارد و خوار نمىكند . عمر گفت : بخاطر اين كارى كه كردم هميشه صدقه مىدادم و روزه و نماز انجام داده و غلام آزاد مىكردم . شايد آمرزيده شوم . < فهرس الموضوعات > پيامبر صلى الله عليه وآله از عمر عصبانى بود ، كى و كجا حضرت با عمر صحبت كرد و بيعتش را پذيرفت ؟ ! ! < / فهرس الموضوعات > پيامبر صلى الله عليه وآله از عمر عصبانى بود ، كى و كجا حضرت با عمر صحبت كرد و بيعتش را پذيرفت ؟ ! !