و غضب برگشت و نزد ابوبكر رفت و همان حرفها را زد . ابوبكر گفت : او پيامبر خداست و خدا او را ضايع نخواهد كرد ، آنگاه سوره فتح نازل شد . ( عمر ترسيد مصالحه پيامبر صلى الله عليه وآله با قريش موجب دوستى آنان شده و دوباره قريش به مانند سابق با چشم حقارت به او بنگرند ) آنگاه سوره فتح نازل شد ، حضرت بدنبال عمر فرستاد و آنرا برايش خواند . پرسيد : يا رسول الله اين مژده فتح و پيروزى است ؟ فرمود : بله ، آنگاه آرام گرفت و رفت . و صحيح مسلم ج 3 ص 175 و دلائل النبوه بيهقى ج 4 ص 106 و 147 < فهرس الموضوعات > بخارى مىگويد : عمر دستهاى پيامبر صلى الله عليه وآله را نگرفته بود ، ولى آخرين نفرى بود كه بيعت كرد ! ! < / فهرس الموضوعات > بخارى مىگويد : عمر دستهاى پيامبر صلى الله عليه وآله را نگرفته بود ، ولى آخرين نفرى بود كه بيعت كرد ! ! - بخارى ج 5 ص 69 شجاع بن وليد از نضر بن محمد از صخر از نافع روايت مىكند : مردم مىگويند پسر عمر زودتر از پدرش مسلمان شد . ولى اينطور نيست ، بلكه در صلح حديبيه ، عمر عبدالله پسرش را فرستاد تا اسب او را كه نزد فلان انصارى بود بگيرد تا در جنگ از آن استفاده نمايد . در حاليكه در همان موقع مردم در زير درخت مشغول بيعت با رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم بودند . و عمر خبر نداشت . عبدالله رفت و بيعت كرد . سپس اسب را گرفت و نزد پدرش عمر برد ، كه آماده جنگ شده بود . به او خبر داد كه مردم دارند بيعت مىكنند ، عمر هم رفت و بيعت نمود . بهمين خاطر معروف شد كه پسر عمر زودتر از پدرش مسلمان شد . < فهرس الموضوعات > ابو زبير مىگويد : عباس دستهاى پيامبر صلى الله عليه وآله را گرفته بود ، و من عمر را براى بيعت مىكشيدم ! ! < / فهرس الموضوعات > ابو زبير مىگويد : عباس دستهاى پيامبر صلى الله عليه وآله را گرفته بود ، و من عمر را براى بيعت مىكشيدم ! ! - مسند احمد ج 3 ص 396 عبدالله . . . از ابو زبير از جابر روايت مىكند : عباس در روز حديبيه دست رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم را گرفته بود و همه با حضرت بيعت مىكردند ، حضرت فرمود : ما از كفار چيزى گرفتيم و چيزى داديم . از جابر پرسيدم : براى چه بيعت كرديد ؟ گفت براى فرار نكردن