< فهرس الموضوعات > خنده پيامبر صلى الله عليه وآله از فضولى عمر و از تعريف او از شجاعان و قهرمانان ! ! < / فهرس الموضوعات > خنده پيامبر صلى الله عليه وآله از فضولى عمر و از تعريف او از شجاعان و قهرمانان ! ! - كنز العمال ج 10 ص 552 30234 - انس مىگويد : هوازن در جنگ حنين براى آنكه لشكر خود را زياد نشان دهند ، زنها و شترها و گوسفندهاى خود را هم به صف كشيدند تا سياهى لشكر بسازند ، اتفاقا همينطور هم شد ، و مسلمانان ترسيدند و فرار كردند ( چنانكه خدا هم در قرآن اشاره مىفرمايد ) رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم فرياد مىزد اى بندگان خدا ، من عبدالله و رسول اللهام ، اى مهاجرين و انصار من عبدالله و رسول اللهام . همين باعث شد مشركين بدون هيچ شمشير و نيزهاى شكست خورده و فرار كردند ، حضرت فرمود : هر كس كافرى را كشته ، غنائمش هم مال اوست ، ابو طلحه به تنهائى بيست تن را كشته و غنائم و لباسهايشان را برداشته بود . ابو قتاده گفت : يا رسول الله من يكى از كفار را كشتم كه زرهى داشت ، ولى با عجله رفتم و نتوانستم زرهش را بردارم ، شما ببين چه كسى آنرا برداشته . شخصى گفت : من برداشتم ، ولى آنرا به من ببخش . رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم چنان بود كه يا مىبخشيد و يا سكوت مىكرد ، حضرت سكوت كرد ، عمر ( فضولى كرد ) گفت : نه به خدا نمىشود ، شيرى از شيرهاى خدا بجنگد . و غنيمتش را تو بردارى ، حضرت خنديد و فرمود : عمر راست مىگويد . ابو طلحه ، ام سليم ( مادر سليم ) را ديد ، خنجرى بدست دارد ، پرسيدم اين چيست ؟ گفت : مىخواهم هر مشركى كه به من نزديك شد ، شكمش را پاره كنم . ابو طلحه گفت : يا رسول الله ببين ، ام سليم ، چه مىگويد : ام سليم گفت : يا رسول الله ، همه آنهائى را كه باعث شكست شما و فرار سپاهيان شد ، بكش ، حضرت فرمود : خدا شر آنها را دفع كرد . < فهرس الموضوعات > ابوبكر هم مانند رفيقش عمر چيزى گفت كه باعث خنده پيامبر صلى الله عليه وآله شد ! ! < / فهرس الموضوعات > ابوبكر هم مانند رفيقش عمر چيزى گفت كه باعث خنده پيامبر صلى الله عليه وآله شد ! ! - سنن ابى داود ج 1 ص 616 2717 - عبدالله بن مسلمه قعنبى . . . از ابو قتاده روايت مىكند : در جنگ حنين هنگامى كه طرفين با هم روبرو شدند ، ابتدا مسلمانان خوب جنگيدند ، ( بعدا فرار كردند ) من ديدم كه يكى از مشركين روى سينه مسلمانى نشسته ، از پشت سر با شمشير چنان ضربهاى بر شانه او زدم كه زرهش را شكافت ، ولى بلند شد و مرا گرفت ، چنان فشارم داد ، نزديك بود بميرم ، اما ضربه كار خودش را كرد ، و قبل از آنكه بتواند به من آسيبى برساند ، مرد . فرار كردم ، تا به عمر رسيدم ،