إسم الكتاب : الفاروق ( فارسي ) ( عدد الصفحات : 1422)
عكرمة صاحب دار الندوة ( محل تشكيل جلسات مشاوره ) بود كه از جدش عبد مناف بن عبد الدار به او ارث رسيده بود و در دست او بود تا آنكه پسرش ابو على بن عكرمة آنرا به معاويه فروخت . عكرمة اين شعر را خواند : تبريك مىگويم به بزرگان قوم و عشيره خودم كه من بر عهد نياكان خود باقى ماندم تبريك مىگويم به بزرگان ايشان و به جوانان و اطفال آنها اگر قبيله عبدالدار ديار خود را خالى كردهاند ومن در ديار آبا و اجدادى خود تنها شدم چه روزهاى بسيارى كه اگر فرياد يارى سر مىدادم افراد خير خواه و شريف به كمكم مىآمدند موسى بن اسماعيل از سليمان بن مغيرة از ثابت نقل مىكند كه ابو سفيان دانست در كنار راه خانهاى مىساخت كه براى راه عبور و مرور ضرر داشت . عمر نزد او رفت و گفت كه خانهات را از سر راه بردار و به آن ضرر نزن ، ابو سفيان هم گفت : چشم يا امير المؤمنين . بخدا قسم من شخصى بودم كه زير بار هيچ حرفى نمىرفتم . محمد بن حميد از جرير از مغيرة از ابراهيم روايت مىكند : روزى عمر و ابو سفيان با هم مىرفتند و به خشتى در راه برخورد كردند ، عمر به ابو سفيان دستور داد آنرا از وسط راه برداشته و به كنار بگذارد ، ابو سفيان هم اطاعت كرد ، آنگاه عمر گفت : خدا را شكر زنده ماندم و ديدم روزى را كه عمر به ابوسفيان دستور داده و او هم اطاعت مىكند . ابو سفيان گفت : مقام بنى عدى ( قبيله عمر ) بعد از ذلت و خوارى چقدر بالا رفته است . . . . عباس ( عموى پيامبر ( ص ) به پيامبر ( ص ) عرض كرد : يا رسول الله شما مىدانيد كه ابو سفيان چقدر عزت و بزرگى را دوست دارد ، خوب است كه نسبت به او امرى را اختصاص دهى . حضرت فرمود : باشد ، هر كس كه به خانه ابو سفيان برود ، در امان است . هر كس در خانهاش را ببندد در امان است ( اين وقايع در فتح مكه مىباشد ) سپس حضرت به عباس فرمود :