بنده خدا عمر هستم . سپس آنقدر او را زد كه خون از سرش راه افتاد ، آن شخص گفت نزن ، بس است ديگر فكر تحقيق از سرم بيرون رفت . - سنن دارمى ج 1 ص 55 عبدالله بن صالح . . . از نافع غلام عمر روايت مىكند : شخصى بنام صبيغ عراقى در ميان سپاهيان اسلام سؤالاتى درباره قرآن مطرح كرد ، هنگامى كه وارد مصر شد ، عمرو بن عاص او را با مأمور نزد عمر بن خطاب فرستاد ، عمر نامه عمرو بن عاص را كه خواند به مأمور گفت آن شخص كجاست ، او را بياور ، اگر فرار كرده باشد ، روزگارت را سياه خواهم كرد ، آن شخص را آورد ، عمر به او گفت : سؤالهاى تازه مىپرسى ؟ ! سپس دستور داد تركههائى از درخت خرما آوردند ، آنقدر او را زد كه تمام پشتش زخم شد ، مدتى او را رها كرد ، تا قدرى خوب شد ، دوباره او را زد تا مجروح شد ، رهايش كرد تا خوب شود ، براى مرتبه سوم كه خواست او را بزند ، صبيغ گفت : اگر مىخواهى مرا بكشى ، بكش ولى زجر كش مكن ، و اگر مىخواهى دست از تحقيق و سؤال بردارم ، بخذا قسم ديگر فكر آن از سرم بيرون رفته است . عمر او را به ولايت خودش فرستاد و به ابو موسى اشعرى دستور داد ، احدى با او معاشرت و رفت و آمد نكند ، و آنقدر بر آن شخص سخت گرفت تا آنكه ابو موسى به عمر نوشت كه او توبه كرده ، عمر هم دستور داد ديگر او را آزاد كرده و مردم با او مجالست نمايند . ابن عساكر در كتاب تاريخ از انس روايت مىكند : عمر بخاطر سؤال از قرآن آنقدر صبيغ كوفى را زد كه خون از پشتش جارى شد . و ابن الانبارى در مصاحف و نصر مقدسى در كتاب حجت و ابن عساكر از سائب بن يزيد روايت مىكنند : شخصى به عمر گفت : مردى را ديدم كه درباره تأويل معانى مشكل قرآن سؤالاتى مىكرد . عمر گفت خدايا مرا بر او مسلط كن . اتفاقا روزى عمر در مجلسى نشسته بود كه آن شخص با لباس مخصوصى و عمامه زردى وارد شد ، و خطاب به عمر گفت : ( والذاريات ذروا فالحاملات وقرا ) چيست ؟ عمر گفت : تو كيستى ؟ سپس بلند شد ، و آستينهايش را بالا زد و آنقدر با تازيانه آن شخص را زد كه عمامه از سرش افتاد ، و گفت بخدا قسم اگر سر تراشيده بودى ( كنايه از اينكه از خوارج بودى ) گردنت را مىزدم ، سپس دستور داد لباس ذلت به او پوشانده و سوار بر شتر بىپالان كرده و او را از ميدنه بيرون كردند تا به شهر خودش رسيد . سپس خطبه خواند و گفت ،