responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : الفاروق ( فارسي ) نویسنده : مؤسسة دلتا للمعلومات والأنظمة    جلد : 1  صفحه : 1126


گفته شده هنگامى كه عمر وارد بيت المقدس شد ، تلبيه گفت ( لبيك ، اللهم لبيك ) و در مسجد آن ، در محراب داود ( عليه السلام ) نماز تحيت خواند . ( تلبيه گفتن و نماز در آنجا را بعنوان تحيت قرار داده و آنرا از صورت حج و عمره خارج مىكند ! ! ) < فهرس الموضوعات > آقاى عمر روزهاى شنبه ، روز مقدس نزد يهوديان را بسيار محترم مى داشت و در آن روز بر مردم آسان مى گرفت و كتكشان نمى زد ! !
< / فهرس الموضوعات > آقاى عمر روزهاى شنبه ، روز مقدس نزد يهوديان را بسيار محترم مى داشت و در آن روز بر مردم آسان مى گرفت و كتكشان نمى زد ! !
- كنز العمال ج 9 ص 199 25654 - روايت شده عمر روزهاى شنبه به دهات اطراف مدينه مىرفت و هر غلامى را كه مىديد كارش سنگين است ، به او كمك مىكرد .
( چرا جناب عمر روز شنبه را مقدس مىدانست ، آيا از دوستان يهودىاش آموخته بود ؟ ! ! ) < فهرس الموضوعات > * * * سعى و تلاش عمر براى بدست آوردن اخبار آينده از يهود و نصارى و اعتماد بر آنها ! !
< / فهرس الموضوعات > * * * سعى و تلاش عمر براى بدست آوردن اخبار آينده از يهود و نصارى و اعتماد بر آنها ! !
< فهرس الموضوعات > راهبى در جاهليت به عمر خبر داد كه روزى حاكم خواهد شد ! !
< / فهرس الموضوعات > راهبى در جاهليت به عمر خبر داد كه روزى حاكم خواهد شد ! !
- التسهيل لعلوم القرآن ج 1 ص 323 زيد بن اسلم از پدرش روايت مىكند : عمر بن خطاب با عده‌اى در زمان جاهليت براى تجارت به شام رفت ، مىگويد :
در يكى از بازارهاى شام اسقفى گردن مرا گرفت ، خواستم با او درگير شوم ، مردم گفتند : حريف او نمىشوى ، بيخود تلاش نكن . به زور مرا داخل كنيسه‌اى ( كليسا ) كرد كه خاك زيادى در آنجا بود . سپس ظرف و بيلى آورد و گفت : تمام اين خاكها را از اينجا ببر . فكر مىكردم چه بايد بكنم . هنگام ظهر بود كه برگشت ، لباس نازكى به تن داشت كه تمام بدنش معلوم بود ، گفت : هنوز هيچ كارى نكرده‌اى ، و با دو دست بر سرم كوبيد . به خود گفتم : عمر ، چقدر بدبخت شده‌اى ؟ كارت به كجا كشيده ، يك مرتبه پريدم و بيل را برداشتم ، چنان بر سرش زدم كه مغزش از هم پاشيد . زير همان خاكها دفنش كرده و فرار كردم . نمىدانستم به كجا روم . همان شب تا فردا را همينطور مىگشتم ، تا به ديرى ( عبادتگاه مسيحيان ) رسيدم . در سايه ديوارش نشستم ، مردى بيرون آمد و پرسيد : بنده خدا چرا اينجا نشسته‌اى ؟ گفتم : دوستانم را گم كرده‌ام . گفت : راه را اشتباه آمده‌اى ، اما از چشمانت معلوم است كه ترسيده‌اى . سپس براى غذا و استراحت مرا به داخل

1126

نام کتاب : الفاروق ( فارسي ) نویسنده : مؤسسة دلتا للمعلومات والأنظمة    جلد : 1  صفحه : 1126
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست