شما آوردهام ، مواظب باشيد كه گمراهان شما را گمراه نكنند . عمر مىگويد : برخاستم و گفتم : به خداوندى خدا و ديانت اسلام و رسالت تو راضى و خشنوديم . سپس حضرت از منبر فرود آمد . . . - لسان الميزان ج 2 ص 408 . . . عمر گفت : كتابى از اهل كتاب را نسخهبرادرى كردم ، رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم فرمود : چه در دست دارى ؟ گفتم : از اهل كتاب گرفتهام تا علممان افزوده شود . حضرت بشدت عصبانى شد . مردم دور رسول الله صلى الله عليه وآله را گرفته ، حضرت فرمود : جوامع كلمات و بهترين حكمتها به من داده شد ، كه آنها را پاك و پاكيزه براى شما آوردهام ، پس مواظب باشيد كه گمراهان شما را گمراه نكنند . عمر مىگويد : گفتم : به خداوندى خدا و ديانت اسلام و رسالت تو راضى و خشنوديم . - الدر المنثور ج 4 ص 3 ابو يعلى و ابن منذر و ابن ابى حاتم و نصر مقدسى از خالد بن عرفطه روايت مىكنند : نزد عمر بودم كه شخصى از قبيله عبدالقيس را آوردند . عمر به او گفت : تو فلانى هستى ؟ گفت : بله . عمر با عصائى كه دستش بود به او زد ، پرسيد : چرا مىزنى . عمر شروع كرد به خواندن اين آيات ( بسم الله الرحمن الرحيم الر تلك آيات الكتاب المبين . . . لمن الغافلين ) سه بار اين آيات را خواند هر سه بار او را زد ، دوباره پرسيد : چرا مىزنى ؟ عمر گفت : تو همان نيستى كه كتاب دانيال را نسخه بردارى كردى ، گفت : هر چه دستور دهى انجام مىدهم . گفت برو آنچه را نوشتهاى با آب جوش و پشم پاك و محو كن ، و ديگر هرگز آنرا براى خود و ديگران مخوان . اگر بفهمم آنرا براى خود يا ديگر خواندهاى ، چنين و چنان خواهم كرد . . . سپس عمر خودش داستانى را تعريف كرد ، تا رسيد به اينجا : كتابى از اهل كتاب را در ورقى از چرم نسخهبرادرى كردم . رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم فرمود : عمر ، آن چيست ؟ گفتم : كتابى است كه نوشتهاى تا علممان افزوده شود ، حضرت از شدت عصبانيت صورتش سرخ شد ، سپس دستور داد همه اجتماع كنند . انصار متوجه شدند كه حضرت از ناراحتى دستور اجتماع داده ، همه دست به اسلحه برده ، دور آن حضرت را گرفتند . حضرت خطبه خوانده و فرمود : خواند بهترين سخنان و