عمر قصهاى را ذكر مىكند ، مىگويد : نسخهاى از كتاب ، اهل كتاب ( يهوديها يا مسيحيها ) بدست آورده ، آنرا نزد رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم بردم ، حضرت فرمود : آن چيست ؟ گفتم يا رسول الله نسخهاى از كتاب اهل كتاب است ، آنرا نوشتهام تا علممان افزوده شود . حضرت به حدى عصبانى شد كه رنگ صورتش قرمز شد ، دستور داد مردم در مسجد جمع شوند . انصار كه غضب پيامبر صلى الله عليه ( وآله ) وسلم را ديدند سلاح برگرفته و گرد منبر پيامبر صلى الله عليه ( وآله ) وسلم حلقه زدند . حضرت فرمود : من جامعترين كلمات و كاملترين دين را براى شما بصورت پاك و پاكيزه آوردهام ، مبادا ترديد كنيد و سرگردان شويد و گمراه گرديد ، مبادا فريب افراد گمراه و سرگردان و متحير را بخوريد ( كسانى كه هر روز و هر ساعت راهى و دينى را انتخاب مىكنند ) عمر كه سخنان حضرت را شنيد فورا بلند شد و گفت : ( رضيت بالله ربا وبالاسلام دينا وبك رسولا ) به خداوندى خدا و ديانت اسلام و رسالت تو راضى و خشنوديم . سپس حضرت از منبر پائين آمد . . . - كنز العمال ج 1 ص 370 1625 - خالد بن عرفطه مىگويد : نزد عمر بودم كه شخصى از قبيله عبدالقيس را آوردند . عمر به او گفت : تو فلانى هستى ؟ گفت : بله . عمر با عصائى كه دستش بود به او زد ، پرسيد : چرا مىزنى . عمر شروع كرد به خواندن اين آيات ( بسم الله الرحمن الرحيم الر تلك آيات الكتاب المبين . . . لمن الغافلين ) سه بار اين آيات را خواند هر سه بار او را زد ، دوباره پرسيد : چرا مىزنى ؟ عمر گفت : تو همان نيستى كه كتاب دانيال را نسخه بردارى كردى ، گفت : هر چه دستور دهى انجام مىدهم . گفت برو آنچه را نوشتهاى با آب جوش و پشم پاك و محو كن ، و ديگر هرگز آنرا براى خود و ديگران مخوان . اگر بفهمم آنرا براى خود يا ديگر خواندهاى ، چنين و چنان خواهم كرد . . . سپس عمر خودش داستانى را تعريف كرد ، تا رسيد به اينجا : كتابى از اهل كتاب را در ورقى از چرم نسخهبرادرى كردم . رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم فرمود : عمر ، آن چيست ؟ گفتم : كتابى است كه نوشتهاى تا علممان افزوده شود ، حضرت از شدت عصبانيت صورتش سرخ شد ، سپس دستور داد همه اجتماع كنند . انصار متوجه شدند كه حضرت از ناراحتى دستور اجتماع داده ، همه دست به اسلحه برده ، دور آن حضرت را گرفتند . حضرت خطبه خوانده و فرمود : خواند بهترين سخنان و حكمتها را به من داده كه آنها را پاك و تميز براى