responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : احوال وآثار محمد بن جرير طبرى ( فارسي ) نویسنده : علي أكبر شهابي    جلد : 1  صفحه : 67


كه نيم روز شوذ ، بهرام تنگ دلى كرد ، بندوى در صومعه بگشاذ و بيرون آمذ و گفت : ايذر منم تنها و پرويز ازدى باز برفته است و همى تازند ، و من خواستم تا شما را يك شبانروز بدارم تا وى دور بشوذ ، اكنون اگر شما بر ابر و باذ بنشينيذ او را در نيابيذ و هر چه با من خواهيذ كنيذ ! بهرام سياوشان متحير بماند ، بندوى را برگرفت و سوى بهرام برد ، بهرام او را گفت : يا فاسق آن نه بس بوذ كه ملك هرمز را بكشتى كى اين حرامزاده را نيز از دست من برهانيدى ، من ترا كشتنى كنم پيش همه خلق تا از تو عبرت گيرند و ليكن آن گاه كنم كه بسطام و پرويز را گرفته باشم ، پس همه‌تان به يك جاى بكشم .
بهرام بند وى را بدست بهرام سياوشان اندر نهاد ، و گفتا اين را بزندان اندر همىدار ، بتنگتر جائى ، تا خداى ايشان را بدست من باز آرذ .
بهرام سياوشان بندوى را بدست خويش بخانه برد و آنجا باز داشتش و نيكو همى داشت ، بروز بخانه اندر داشتى و بشب با وى بمجلس شراب بنشستى و مىخوردندى و تا روز حديثها همى كردندى بر او ميدانكه مگر روزى پرويز باز رسذ و او را نيكو دارد .
پس چون ماهى بر آمذ و بهرام بمملكت همى بوذ ، هرمز را پسرى بوذ خرد ، نام وى شهريار ، بهرام ، ملك خويش را دعوى نكرد گفت : من اين ملك بر شهريار بن هرمز همى نگاه دارم ، تا وى بزرگ شوذ آن گاه بوى سپارم . پس چون سه چهار ماه بگذشت يك شب بندوى با بهرام سياوشان شراب همى خوردند و حديث كردند ، بندوى گفت : من بيقين دانم كه اين ملك بر بهرام نپايذ و راست نايستد كه وى ستمكار است و نخوت بسيار گرفتست و خداى عز و جل داذ پرويز از وى بستاند .
بهرام سياوشان گفت : من نيز دانم آنكه تو دانى و خداى او را عقوبت كند ، و من اوميذوارم كى اگر خداى مرا نيرو دهد تا آن كار بكنم .
بندوى گفت : چه نيت دارى ؟
گفت نيت آن كى روزى اندر ميدان بايستم ببهانهء چوگان زدن ، و چون

67

نام کتاب : احوال وآثار محمد بن جرير طبرى ( فارسي ) نویسنده : علي أكبر شهابي    جلد : 1  صفحه : 67
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست