نام کتاب : احوال وآثار محمد بن جرير طبرى ( فارسي ) نویسنده : علي أكبر شهابي جلد : 1 صفحه : 66
بندوى را داذ همه از سر تا پاى و خوذ با بسطام و ياران برفت . بندوى آن جامه پرويز اندر پوشيذ و راهب را گفت : اگر اين سخن بگويى بكشمت راهب گفت هر چه خواهى كن . بندوى جامهها را اندر پوشيد زربفت ، و عصابه با گوهرها بربست و بر بام صومعه بايستاذ و در صومعه ببست تا سپاه فراز رسيذ . بنگريستنذ او را بديذند با آن جامهها و گوهرها كى همى بتافت بآفتاب اندر ، چون چراغ ، شك نكردند كى وى ملك است . سپاه گرد آن صومعه فروذ آمذند . پس بندوى از بام فرو شذ و جامهء خويش اندر پوشيذ و بر بام آمذ و بانك كرد مر سپاه را كى منم بندوى ، اميرتان را بگوييد تا ايذر فراز آيذ تا پيغامى از كسرى بوى دهم كى فرمانى فرمايذ . بهرام سياوشان از ميان لشكر بيرون آمذ و فراز صومعه شذ و بندوى او را سلام كرد و سلام پرويز بداذ . گفتا كسرى پرويز ترا سلام كند و همى گويد كى الحمد لله كه تو آمذى از پس ما . بهرام او را بشناخت ، بر وى سلام كرد و گفت : من رهى پرويزم . بندوى گفت : پرويز ايذون همى گويد كى امروز سه روز است تا من همى تازم و غمين شذهام ، و دانم كه با تو ببايذ آمذ ، و خويشتن را به قضاى خداى سپردن ، اگر بينى يك امروز فروذ آى تا شبانگاه ، تا ما بياسائيم ، و تو نيز با مردمان خويش بياساى چون شب اندر آمذ برويم . بهرام سياوشان گفت : نعمة و كرامة ، كمترين چيزى كه ملك پرويز از من درخواست اين است ، آن روز بگذشت ، چون آفتاب فرو شذ بندوى بسر ديوار صومعه بر آمذ و بهرام را بخواند و گفت پرويز همى ايذون گويذ كه تو امروز با ما نيكوئى كردى و صبر كردى تا شب اندر آمذ و تاريك شذ و بايد كى امشب نيز صبر كنى تا بامداذ پگاه رويم . بهرام گفتا : روا باشذ ، سپاه را بگرد صومعه اندر ، فراز آورد و چون سپيده دم بوذ بهرام سپاه بر نشانده و بندوى را آواز كرد كى ببايذ رفتن . بندوى گفت : اينك بيرون آيذ ، و همى بودند تا آفتاب فراخ بر آمد و خواست
66
نام کتاب : احوال وآثار محمد بن جرير طبرى ( فارسي ) نویسنده : علي أكبر شهابي جلد : 1 صفحه : 66