نام کتاب : نقدى بر مثنوى ( فارسي ) نویسنده : سيد جواد المدرسي جلد : 1 صفحه : 87
شمس فردى قوى و پرزور بود ، مىسپارد و به او دستور مىدهد كه به زدنِ كودك ادامه دهد . « خليفه ( مُبصر ) را مىگويم كه تو بزن كه دستم درد كرد از زدن . . . خليفه نيز چندى بزد » . شمس دوباره چوب را از دست خليفه مىگيرد و خود به شدت بر پاى طفل مىكوبد . . . طفل نعره مىزند و فرياد مىكشد . ضربهها چنان سخت است كه « پوست پاى او ( كودك ) با چوب برخاست . . . » كودك از حال مىرود . . . و ديگر خاموش « دگر بانگ نزد . . . به خانه بردندش . . . تا ماهى بيرون نيامد . . . » . ( 1 ) به هنگام شصت سالگى كه به دختر جوانى دلبستگى پيدا كرد و با او ازدواج نمود ( 2 ) « دائم ماجراها داشت . . . شمس كه قبل از ازدواج از همه عالم فراغتى داشت از تأخير و درنگ كيميا ( همسر شمس ) به شدّت دغدغه خاطر مىيافت و در حق زن خشونت مىكرد » . ( 3 ) رفتار خشن و بهانه گيرانه شمس زندگى را در كام هر دو و به خصوص همسر جوان تلخ مىكرد . بالاخره زندگى زناشويى اين نودامادِ پير و نوعروسِ جوان به يك سال نكشيد ، و همسر شمس « بعد از يك بيمارى سه روزه و در دنبالِ مشاجرهاى طوفانى كه بين زن و شوهر روى داد » ( 4 ) جوان مرگ شد . نه تنها با كودكان و شاگردان ، كه عليرغم ادّعاى درويشى ، با بزرگان و اهل فضل و كمال و حتى با صوفيان مايه دار نيز ، با خشونت و تندى عمل مىكرده است . تا جايى كه گاهى علناً با آنها درگير مىشد و دست و سر مىشكست ! « من شيخ ( مرشد ) را مىگيرم ( مؤاخذه مىكنم ) ، آنگه نه هر شيخ را ( بلكه ) شيخ كامل را ! ( در ) آن روز ، در آن مَجْمَع ، با آن شيخ ، جنگ كردم ، و دشنامها دادم ! . . . و او خموش ! . . . و سرش شكستم . . .
1 - همان كتاب . البته شمس ادّعا مىكند كه بعد از اين مجازات آن چنانى كودكِ يادشده شاگردى مؤدّب و درس خوان و علاقمند گرديد ! 2 - پله پله تا ملاقات خدا ص 138 . مولانا جلال الدين ص 141 . در مناقب العارفين از قول مولوى آمده است : برويد و كيمياخاتون را بياوريد كه خاطر مولانا شمس الدين را به وى تعلّقى عظيم است . ( خط سوم ص 404 آ ) . 3 - پله پله تا ملاقات خدا ص 138 . 4 - همان كتاب ، مولانا جلال الدين ص 141 .
87
نام کتاب : نقدى بر مثنوى ( فارسي ) نویسنده : سيد جواد المدرسي جلد : 1 صفحه : 87