حق نيست مگر حجب ظلمانيه و نورانيه . لا جرم ادراك او به ذوق مدرك نشود مگر به حجب . و بر اين تقدير ضمير « إدراكه » و « نفسه » عايد با عالم بود . و مىشايد كه عايد باشد با حق ، و معنى چنان بود كه : عالم ادراك نمىكند حق را ، چون ادراك كردن نفس خود را . چه عالم از آن روى كه مظهر است مشتمل حق است . پس في الجملة ادراك او مىكند ، امّا ممكن نيست كه او را - چنان كه اوست - بشناسد ، لا جرم در مخاطبه حق بگويد ، بيت : < شعر > جمال روى خود را هم تو بينى كمال ذات خود را هم تو دانى جهان پر آيت حسن تو ليكن چنين آيات را خواندن تو دانى < / شعر > فلا يزال في حجاب لا يرفع ، ) * پس هميشه محجوب است عالم از حق به انيّت خود ، و قادر نيست بر حق معرفت حق و بر حق معرفت نفس خويش ، كه اگر نفس خود را شناختى ، پروردگار خود را نيز شناختى ، و گفتى بيگانگى نيست تو مايى و ما ، تو . و فايز نيست بر اين معرفت مگر انسان كامل ، و لهذا خليفه و سيّد عالم گشت . مع علمه بأنه متميز عن موجده بافتقاره اليه . يعنى : عالم هميشه در حجاب است با آن كه تميز خود را از موجد خويش مىداند ، [ 25 - پ ] و افتقار خويش به دو مىشناسد ، و غناى واجب را به ذات مىداند . و علم بتمييز چيزى از غير ، مقتضى علم است به تمييزين . و لكن لا حظَّ له في الوجوب الذاتي الذي لوجود [65] الحق تعالى . يعنى : عالم مفتقر است به موجد و متصف است به امكان ، و اگر چه او را اتصاف به صفات الهيه هست ، و ليكن او را هيچ حظَّى نيست در وجوب ذاتى كه وجود حق راست . فلا يدركه أبدا . پس ادراك نمىكند عالم حق را ابدا از حيثيت وجوب ذاتى ، چه مدرك ادراك نمىكند چيزى را به ذوق و وجدان ، مگر بدان قدر كه در وى است از آن چه او را حظَّى از وجوب ذاتى نيست . لا جرم نسبت از ميان ايشان از اين روى مرتفع است . فلا يزال الحق من هذه الحقيقة غير معلوم علم ذوق و شهود ، لأنه لا قدم للحادث