حواله بر نظر در حادث فرمود و بدين قول نبى تنبيه فرمود كه : « من عرف نفسه [ فقد ] عرف ربه » . آرى بيت : < شعر > منم با جمال ، تو مرآت من پذيرندهء پرتو ذات من مصقل كن آينه از زنگ غير زمانى به خويش آ ، مكن ننگ غير ز خود بگذر و چهرهء يار بين صدف بشكن و درّ شهوار بين برون آور آينه را از غلاف ببين اندرو روشنى بىخلاف به جستن ز آينه بزداى زنگ پس آن گه درو چهره بين بىدرنگ چو آينه زينسان بگيرى به كف شوى آگه از نكتهء « من عرف » ز آينه خود بينى اينجا رواست كه اينجا خودى اندر و جمله « لا » ست چو آيينه از هستى خود برست كنون هستيش هستى دلبرست تو بى تو شو آن گاه خود را شناس كه اينست مر معرفت را اساس اگر اين اساست ببايد نشان برو نكتهء « من عرف » را بخوان < / شعر > و ذكر كرد حق تعالى [ و ] بنمود آيات را درين حادث ، چنان كه گفت : « سَنُرِيهِمْ آياتِنا في الآفاقِ وَفي أَنْفُسِهِمْ » . بيت : < شعر > آفاق و انفس چو آيات اوست چه باشد آن كاندران نيست دوست < / شعر > و نيز مىفرمايد : « في أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ » . و اراءت آيات در آفاق براى آن تقديم كرد كه آفاق تفصيل مرتبهء انسان است و در وجود عينى مقدّم است ديدن آيات بطريق تفصيل در عالم كبير ، محجوب را اساسى است از رؤيت آيات در نفس خويش ، اگر چه حال عارف بر عكس اينست . فاستدللنا بنا عليه . فما وصفنا به وصف إلَّا كنّا نحن ذلك الوصف ، إلَّا الوجوب الذّاتىّ الخاصّ . پس دليل ما بر واجب هم ما باشيم پس او را به هر چه وصف كنيم آن وصف ما باشد مگر وجوب ذاتى كه آن اختصاص به حق دارد . فلمّا علمناه بنا و منّا نسبنا إليه كلّ ما نسبناه إليناه . و بذلك وردت الإخبارات الإلهيّة على ألسنة التراجم [ إلينا ] . چون او را به خويش و از خويش دانستيم به دو نسبت كرديم هر چه او را به خويشتن نسبت كرديم ، و بدين وارد شد بسوى ما إخبارات الهى بر زبانهاى تراجم از انبيا و اوليا ، مثل : « إن الله تعالى خلق آدم على صورته » و چون « مرضت فلم تعدني » و غير اين از قرض و استهزاء و سخريه و ضحك ، چون قول بارى [ كه ] مىفرمايد :