مىكند ، و عكس انوار تجلَّيات از آينهء دل او بر عالم فايض مىگردد ، و به وصول آن فيض باقى مىماند ، و تا اين كامل در [ 16 - ر ] عالم باقى است ، استمداد مىكند از حق تجلَّيات ذاتيه و رحمت رحمانيّت و رحيميّت [ را ] به واسطهء اسماء و صفاتى كه اين موجودات مظاهر و محل استواى اوست . پس عالم بدين استمداد و فيضان تجلَّيات محفوظ مىماند ما دام كه در وى اين انسان كامل هست . پس هيچ احدى از حقايق عالم و أرواح بر فتح خزاين الهيّه تجاسر نتواند نمود و تصرّف در وى نتواند كرد ، مرگ به اذن اين كامل كه او صاحب اسم اعظم و رابطهء تربيت عالم است . پس هيچ معنيى از معانى از باطن به ظاهر بيرون نيايد مگر به حكم او ، و هيچ چيز از ظاهر به باطن نرسد مگر به امر او ، اگر چه اين كامل در حالت غلبهء بشريّت نداند ، لا جرم او برزخ است در ميان بحرين و حاجز بين العالمين . و قول او سبحانه كه مىفرمايد : * ( مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيانِ بَيْنَهُما بَرْزَخٌ لا يَبْغِيانِ ) * [40] ، اشارت است بدين ، آرى . بيت : < شعر > جهان را بلندى و پستى توئى ندانم چه اى ، هر چه هستى توئى < / شعر > أ لا تراه إذا زال و فكّ من خزانة الدنيا لم يبق فيها ما اختزنه الحق فيها و خرج ما كان فيها و التحق بعضه ببعض ، و انتقل الأمر إلى الآخرة فكان ختما على خزانة الآخرة ختما أبديّا ؟ ) * تعليل و استشهاد است مر آن قول را كه عالم محفوظ است ما دام كه انسان كامل در اوست . نمىبينى كه چون زايل گردد و مفارقت كند از خرابهء دنيا و انتقال كند به آخرت ، و در افراد انسانيه كسى نماند كه متصف باشد به كمال او و قايم مقام تواند بودن ، منتقل شود [41] با او خزاين الهى به سوى آخرت ، چه مجموع كمالات دايم و محفوظ نبود مگر به وجود او . چون او منتقل شود ، در خزانهء دنيا نماند آن چه از كمالات حق تعالى در خزانه عالم نهاده بود ، چه حافظ وجود خزاين او بود ، و تجلَّى حق كه موجب بقا است بر عالم دنيوى جز به واسطهء او نبود . لا جرم به انتقال او منقطع شود از عالم ، امدادى كه موجب بقاى وجود و كمالات اوست . پس منتقل شود دنيا در حالت انتقال او ، و بيرون آيد آن چه در خزانهء دنيا بود از كمالات و معانى . پس سماء را انفطار