پس حق تعالى بنده را استعدادى بخشد چنان كه مىگويد : « أَعْطى كُلَّ شَيْءٍ خَلْقَه » [7] بعد از آن حجاب را كه ميان او و بنده است بردارد ، و بنده حق را بيند در صورت معتقد خود . يعنى مرئى عين اعتقاد عبد باشد نه غير آن ، چه او را از حيثيت اعتقاد خاص مىبيند ، و حق عين اعتقاد اوست كه « أنا عند ظنّ عبدى بى » . پس مشاهده نمىكند قلب به عين بصيرت و به عين حسى حق را مگر به صورت معتقدش . و اين تعميم حكم آنست تا شامل باشد كامل و غير كامل را . و كامل مشاهده مىكند حق را در مقام اطلاق و تقييد به تنزيه و تشبيه . و غير كامل يا منزّه است فقط ، يا مشبّه فقط ، يا جامع است در ميان هر دو ، ليكن تقييد مىكند حق را به بعضى كمالات دون البعض . پس حق را جز بحسب اعتقاد خود مشاهده نمىكند . آرى ، تو به هر عقيده او را جويان ، و او در مخاطبه تو گويان . بيت : < شعر > من آن ماهم كه اندر لا مكانم مجو ما را برون در عين جانم ترا هر كس بسوى خويش خواند ترا من جز بسوى تو نخوانم مرا هم تو به هر رنگى كه خوانى اگر رنگين و گر سنگين بدانم گهى گويى خلاف و بىوفايى بلى تا تو چنينى ، من چنانم به پيش كور من هيچم ، خيالم به پيش گوش كر من بى زبانم گلابه چندريزى بر سر و چشم فرو شو چشم از گل من عيانم < / شعر > فالحق الذي في المعتقد هو الذي وسع القلب صورته ، و هو الذي يتجلى له فيعرفه . فلا ترى العين إلا الحق الاعتقادى . پس حقى كه قلب به سعت آن موصوف است حقى است متجلى در صور اعتقادات ، و اوست كه متجلى مىشود مر قلب را بحسب اعتقادش ، لا جرم مىشناسدش . و اگر تجلى كند بحسب اعتقاد غير او ، نشناسد او را ، و انكار كند . پس نمىبيند ديده در دنيا و آخرت در حالت تجلى ، مگر حقى را كه ثابت است در اعتقادات . و لا خفاء بتنوع الاعتقادات : فمن قيده أنكره في غير ما قيده به ، و أقر به فيما قيده [ 175 - ر ] به إذا تجلَّى . و من أطلقه عن التقييد لم ينكره و أقر به في كل صورة يتحول فيها .