< شعر > ز عرش و كرسى و لوح و قلم فزون باشد دلى خراب كه او را به هيچ نشمارى خموش وصف دل اندر بيان نمىگنجد اگر بهر سر مويى دو صد زبان دارى < / شعر > امّا اين صفت دلى است كه عارف باللَّه باشد ، چه دل غير او قلب مصطلح عند الخواص نيست ، و شرط آنست كه عارف باللَّه باشد زيرا كه الله مجمع جميع اسماء الهى است و قلب قابل همه فيضانات اوست ، لا جرم معرفت او مستلزم معرفت اسماء اوست ، و معرفت ساير اسماء مستلزم معرفت او نيست . و اينجا مراد از رحمت آنست كه حق بدان تعطف و اشفاق و مرحمت مىكند بر عباد خويش ، و موهبت وجود بدان ارزانى مىدارد نه نفس وجود ، چه قلب اوسع از وجود نيست . و لهذا گفت كه : قلب از رحمت الله است . يعنى صادر است از او ، و فرمود كه حق راحم است و مرحوم نى . پس اگر رحمت به معنى وجود بودى ، همچنان كه حق را موجود گفتن صادق است ، مرحوم گفتن نيز صادق بودى . هذا لسان العموم من باب الإشارة ، فإن الحق راحم ليس بمرحوم فلا حكم للرحمة فيه . يعنى : آن چه گفتيم كه رحمت را سعت احاطه او نيست ، لسان عموم خلايق است و بر معتقد علماى ظاهر مطابق كه حق نزد ايشان راحم است مطلقا ، و به هيچ وجهى از وجوه مرحوم نيست . پس رحمت را در وى حكم نتواند بود ، اما به لسان اهل تحقيق هم راحم حق است و هم مرحوم او ، و هم عالم حق است و هم معلوم او . بيت < شعر > اوست هست مطلق اينجا غير نيست ز ان كه اينجا كعبه نى و دير نيست < / شعر > و اغيار كه مسمّى است به عالم ، عين اوست . < شعر > در مذهب اهل كشف و ارباب شهود عالم همه نيست جز تفاصيل وجود چندين صور ار چه ظاهرا روى نمود چون در نگرى نيست بجز يك موجود < / شعر > پس رحم نكرد حق مگر نفس خود را ، لا جرم اوست راحم در مقام جمع احديت ، و اوست مرحوم در مقام تفصيل و كثرت . پس متحقّق بدين مقام را در مخاطبه يار كلام اينست . بيت : < شعر > هم يار تويى مرا هم اغيار تويى بيگانه تويى محرم اسرار تويى هم درد دهندهء دل زار تويى [ 171 - ر ] هم صحت جان و دل بيمار تويى < / شعر > و أمّا الإشارة من لسان الخصوص فإن الله وصف نفسه بالنفس و هو من التنفيس .