يعنى : هر گاه كه تجلى مىكند و ظاهر مىشود حق از براى آن شخص در صورت آن عقيدهء او ، حق را مىداند و اقرار به ربوبيت او مىكند . و اگر حق تجلى براى آن شخص در غير آن صورت عقيدهء او مىنمايد منكر در حق آن صورت مىشود و « أعوذ بك » مىگويد و نسبت با حق أساءت أدب مىنمايد ، زيرا كه متجلى در جميع صور في نفس الأمر [ 161 - ر ] حق است و آن شخص در غير صورت عقيدهء خود انكار حق كرده است . پس البته أساءت أدب در آن صورت با حق كرده باشد في نفس الأمر . و هو عند نفسه أنه قد تأدب [ معه ] . يعنى : و حال آن كه آن منكر در نزد خود گمان آن دارد كه نسبت با حق متأدب شده كه انكار حق در صورت غير عقيدهء خود نموده است . فلا يعتقد معتقد إلها إلا بما جعل في نفسه ، فالإله في الاعتقادات بالجعل ، فما رأوا إلا نفوسهم و ما جعلوا فيها . يعنى : اعتقاد نمىكند اعتقاد كننده از محجوبان كه حصر إله در صورت معتقد خود كردهاند الَّا آن چيز را كه در نفس خود توهم و تصوّر الهيّت آن چيز كردهاند ، و حال آن كه إله من حيث الذات منزّه از تقييد و تعيين است و بحسب اسماء و صفات و تجليّات آن ذات را ظهورات در جميع صور مختلفه است . پس هر كه غير محصور را محصور سازد و نفى غير او نمايد ، پس إله معتقد او مجعول نفس او باشد . پس به حقيقت محجوبان مقيّد مقيّدند كه نديدهاند الَّا نفس خود را ، و آن صورت معتقد مجعول نفس [43] خود را . پس ميان اصنام كه كفّار آن را إله گردانيدهاند و ميان آن إله مجعول كه محجوبان به اعتقاد خود آن را إله ساختهاند ، فرق نباشد . و هر گاه كه حق از براى اصحاب اعتقادات خواه در دنيا و خواه در آخرت بحسب اعتقادات ايشان تجلَّى كند ، آن صورت معتقد ايشان از وجهى حق است ، چه حق بحسب اسماء و صفات از براى كل واحد به آن اسم كه رب اوست و حاكم بر او ، تجلَّى مىكند . پس شهود آن محجوبان صور اعتقادات خود را در تجلى عين شهود ايشان باشد