< شعر > بعد ازين ما ديده مىخواهيم و بس تا نپوشد بحر را خاشاك و خس < / شعر > و حال آن كه [ [ 160 - ر ] جميع صور حسّيا أو مثاليا أو عقليا أو خياليا محدودند . پس هر گاه كه حق به صورت محدوده ظاهر شود و كتاب حق نيز ناطق بود كه : « هُوَ الأَوَّلُ وَالآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْباطِنُ » [39] البته عارف را علم صحيح حاصل شود كه ظاهر به صور حسيه نيست الَّا آن حضرت و غير او موجود نيست . < شعر > فلا تنظر العين إلا إليه و لا يقع الحكم إلا عليه < / شعر > يعنى : نظر نمىكند ديده الَّا به او ، چه هر چه در نظر مىآيد به حقيقت حق است و حكم كرده نمىشود الَّا به او ، زيرا كه غير حق موجود نيست تا مشاهده او باشد و حكم كه بر او توان كرد بلكه شاهد و مشهود و حاكم و محكوم به حقيقت اوست . شعر : < شعر > نظر بر هر چه افكنديم و الله نيامد در نظر ما را جز الله < / شعر > فنحن له و به في يديه - ) * يعنى : ما بندهء اوييم و او مالك و سيّد ما است . كما قال : « وَلِلَّه ما في السَّماواتِ وَما في الأَرْضِ » [40] . و قيام و وجود ما به اوست و زمام اختيار دلهاى ما دريد قدرت اوست و به هر نوع كه مىخواهد تصرف در ما مىنمايد . شعر : < شعر > او به صنعت آزرست و من صنم آلتى كو سازدم من آن شوم گر مرا شكَّر كند شيرين شوم ور مرا حنظل كند تلخين شوم گر مرا چشمه كند آبى دهم ور مرا آتش كند تابى دهم < / شعر > و في كل حال فإنا لديه . يعنى : در جميع احوال ، خواه حسنه و خواه سيّئه خواه مطلوب و خواه مهروب ، ما نزد او حاضريم ، چنانچه هرگز نه او از ما جدا است و نه ما از او جداييم . كما قال : « وَهُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ » [41] . و لهذا ينكر و يعرف و ينزه و يوصف . يعنى : از جهت آن كه حق ظاهر در صور مختلفه محدوده است ، انكار كرده مىشود گاهى كه منكر جاهل حق را در صورت معتقد خود نمىبيند ، و وقتى كه در صورت عقيدهء خود مىبيند ، مىشناسد ، و منزّه تنزيه او مىنمايد و مىگويد كه : هر كه