است به مغفرت ، چه او در عين مغفرت كبرى و مسرت عظمى است زيرا كه بالكل از هستى خود خلاص است و قوىترين ناس است نزد جميع اهل الله در ظهور به صفت قدرت و تحقّق او به خرق عادت ، چه دست او دست حق است و سمع و بصر او سمع و بصر حق . شعر : < شعر > در ديدهء ديدهام تويى بينايى در لفظ و عبارتم تويى گويايى اندر قدمم راه تو مىپيمايى چون جمله تويى مرا چه مىفرمايى < / شعر > چون بعضى از متقيان آنند كه نفس خود را در مذمومات وقاية حق گردانيدهاند به اين معنى كه مذمومات را نسبت به نفس خود كردهاند نه به رب ، و حق را وقايهء نفس خود گردانيدهاند در كمالات ، چنانچه در فص آدمى گذشته است ، فرمود كه : و قد يكون المتقى من جعل نفسه وقاية للحق بصورته إذ هوية الحق قوى العبد . فجعل مسمى العبد وقاية لمسمى الحق . يعنى : گاه باشد كه از طايفهء متّقيان شخصى نفى خود را وقايت حق سازد . پس در اين هنگام عبد ظاهر حق شده باشد و حق باطن عبد ، زيرا كه هويت حق عين قواى عبد شده است چنانچه فرموده كه : « كنت سمعه و بصره و يده و رجله » . پس هر آينه در اين وقت مسمّى عبد وقايت مسمّى حق باشد و حق هويت مندرجه در صورت عبد . شعر : < شعر > روغن اندر دوغ باشد چون عدم دوغ در هستى بر آورده علم < / شعر > على الشهود حتى يتميز العالم من غير العالم . « قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لا يَعْلَمُونَ . ) * [ 159 - ر ] . يعنى : گردانيدن اين شخص نفس خود را وقايت حق در مذام البته مىبايد كه در محامد و مذام شهود حق داشته باشد و حق را در جميع مظاهر محموده و مذمومه ظاهر بيند تا متميّز گردد عارف از كسى كه جاهل به حقيقت امر است ، چه بدرستى كه هر گاه كه در همه مظاهر مشاهد حق نباشد ، پس محجوب باشد به رؤيت غير . پس داخل در طايفه مشركان شود . بيت : < شعر > سخن ما و من مگو با او يا تو باشى در اين ميان يا او من و تو عين شرك و تقليد است چه مناسب به اهل توحيد است < / شعر > چون به حقيقت علم صحيح آنست كه مركوز در باطن شخص باشد و آن شخص بحسب