آشفته حال را به امثال اين مقال تسلى دهد كه ، بيت : < شعر > ز درد و جور آن دلبر مكن اى دل شكايتها كه دردش عين درمانست و جور او عنايتها كليم درگه اويى گليم فقر در بركش نه فرعونى چه مىجويى سرير ملك و رايتها خليل عشق جانانى درآ در آتش سوزان نه نمرودى كه تا باشى شهنشاه ولايتها چه راحتهاست پنهانى جراحتهاى جانان را دريغا تو نمىدانى جفاها از رعايتها اگر از ناز معشوقى كشد تيغ و كشد عاشق نه هر دم مىكند لطفش به پنهانى حمايتها < / شعر > فباشرهم العذاب فكان الأمر إليهم أقرب مما تخيلوه . پس عذاب مباشرت اهلاك ايشان كرد ، پس امرى كه مطلوب حقيقى ايشان بود اقرب از مطلوب متخيّل ايشان آمد ، چه متخيّل محصول مزروعات بود و آن از تحصيل قرب به مراحل بعيد . فدمرت كل شيء بأمر ربها ، فأصبحوا لا يرى الا مساكنهم ، و هي جثتهم التي عمرتها أرواحهم الحقّية . پس اهلاك كرد آن ريح هر چه را به ظواهر ايشان تعلق داشت به امر پروردگار خود كه قهار است . لا جرم مساكن ايشان كه عبارت از جثتي است كه أرواح عمارت آن كرده بود از قطان اين اوطان و سكان اين بنيان خالى ماند و تعلق أرواح و قوى منقطع شد . و چون أرواح سدنه [ اى ] از سدنات رب مطلق و اسمى از اسماء تربيت كننده حق است آن را « حقيه » خواند . بدان كه هر كه را ديدهء دل به نور حق مكحل گردد ، بداند كه همه عالم عباد اللَّهاند و ايشان را هيچ وجود و صفتى و فعلى نيست مگر به خداى و حول و قوت او ، و همه محتاج رحمت بى غايت و رأفت بىنهايت اويند ، و او - عمت رحمته - رحمن است و رحيم و رؤف است و كريم . و هر كه بدين صفات جميله موصوف و بدين صلات جزيله معروف باشد از شأن او آنست كه هيچ احدى را عذاب ابدى نكند ، و آن مقدار عذاب را نيز كه بر بعضى مقدر ساخته واسطهء وصول به درجهء كمالات گردانيده . چنان كه صيرفى ذهب و فضه را در آتش بگدازد تا از كدورات و منقصات غبار خلاص سازد . پس تعذيب او عذب و سخط او رضا و قهر او لطف و درد او دوا و قطع او وصل و جور او عدل و رنج او گنج و نيش او نوش و جراحت او راحت و سوختن او ساختن و گداختن او نواختن