موجود شود كه چيزى باشد كه در او ظاهر تواند شد حتى كه اگر تقدير كرده شود كه آن چه سايه در او ظاهر است منعدم شود ، سايه معقول گردد نه موجود در حس ، بل بالقوّة در ذات شخصى كه به دو منسوب است چون شجره در نوات . پس عالم ، كه به مثابهء ظل الهى است ، ظاهر نشود مگر در اعيان ممكنات . و همچنان كه سايه متصل است به شخص كه از او ممتد شده است و مستحيل است بر وى انفكاك از آن اتصال ، چه مستحيل باشد بر چيزى انفكاك او ذات خود را . همچنين عالم متصل است به ذات حق ، و مستحيل است بر وى انفكاك از آن اتصال . پس وجود ذات حق بحسب امتداد اين سايه - أعنى عالم بر اعيان ممكنات كه محل اين سايه است - مدرك مىشود ، و لكن ادراك به واسطه اسم نور واقع شود . و نور اسمى است از اسماء ذات الهيّه ، و اطلاق كرده مىشود اين اسم بر وجود اضافى و بر علم و ضياء ، از آن كه هر يك از اين ثلاثة مظهر أشياء است . امّا مظهر بودن وجود ظاهر است ، چه اگر وجود نبودى ، عالم در كتم عدم باقى ماندى . و امّا مظهر بودن علم از آنست كه اگر علم نبودى هيچ چيز مدرك نگشتى ، بلكه به وجود نيامدى . امّا مظهريت ضياء از آنست كه اگر ضياء نبودى ، اعيان وجوديه در ظلمت ساتره بماندى . پس به ضياء واقع مىشود ادراك در حس ، و به علم واقع مىشود ادراك در عالم معانى ، و به وجود حقّانى - كه موجب شهود است - واقع مىشود ادراك [6] در عالم اعيان و أرواح مجرّده . و امتدّ هذا الظل على أعيان الممكنات في صورة الغيب المجهول . يعنى به اسم او كه نور است امتداد يافت ظل وجودى بر اعيان ممكنات . كما قال الله تعالى : « الله نُورُ السَّماواتِ وَالأَرْضِ » [7] . و اوّل آن چه بر اعيان ممتد مىشود در علم است [ 136 - پ ] بعد از آن در عين . و اوّل غيبى است كه آن را غير حق نمىداند مگر آن كس كه او را حق - سبحانه و تعالى - بحسب مشيت خويش اطلاع داده باشد . و مجهوليّت غيب علمى از براى ظلمت عدميّت است به نسبت با خارج . و از