امّا انسان كامل به واسطهء ظهور كمالات الهيه بر وى و اضمحلال رسوم بشريت از وى و فناى ذات و صفاتش در ذات حق و زوال اثنينيت به سطوات تجلَّيات جمال مطلق اشرف است از همه . < شعر > اين چنين انسان كه نامش مىبرم تا قيامت من ز وصفش قاصرم < / شعر > < شعر > بذا قال سهل و المحقّق مثلنا لأنا و إياهم به منزل إحسان < / شعر > يعنى : سهل تسترى قايل است به اين قول كه بسائط اقرب است به حق از مركَّبات . و بر اين قول اتفاق دارد هر محقّق عارف باللَّه كه مثل ماست زيرا كه ما و ارباب تحقيق همه در منزل احسانى ساكنيم . يعنى در مقام مشاهده عيانى واقفيم ، و اظهار اين معنى از براى شكر إحسان پروردگار است نه از براى افتخار و اغترار . < شعر > فمن شهد الأمر الذي قد شهدته يقول بقولى في خفاء و إعلان < / شعر > يعنى : هر كه مشاهده حقايق نكند در غيب الهى . چنان كه من مشاهده كردم ، و در نيابد امر را چنان كه من دريافتم هر آينه بىباكانه بدين قول قايل شود در سرّ و علانيه . < شعر > و لا تلتفت قولا يخالف قولنا و لا تبذر السمراء في أمر عميان < / شعر > يعنى : التفات مكن به قول محجوبين از اهل نظر و مقلدان ايشان از اصحاب ظاهر كه مطلع نيستند بر حقايق امور ، اگر قول ايشان مخالف قول ما باشد و حنطه سمراء را - يعنى قول حق را كه غذاى روحانى است - در ارضى استعداد كورانى كه حق را در أشياء نمىبينند و مشاهده در مظاهر نمىكنند مكار . بيت : < شعر > دلا تو شهد منه در دهان رنجوران حديث چشم مگو با جماعت كوران اگر چه از رگ گردن به بنده نزديك است خداى دور بود از بر خدا دوران < / شعر > < شعر > هم الصم و البكم الذين أتى بهم لأسماعنا المعصوم في نص قرآن < / شعر > پس ايشان ، در هنگام سماع ناشنوااند ، و در اوان قول حق ناگويا ، و در زمان مشاهدهء او نابينا ، از آن كه حق - جلَّت قدرته - ختم كرده است بر دلهاى ايشان به عدم اعطاى مشاهده و ادراك حق چنان كه آورده معصوم - يعنى نبى ما صلَّى الله عليه و سلَّم - در حق ايشان از كلام مجيد كه : « صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ » [12] . شعر : < شعر > اسرار خدا مگوى با عامى چند مشنو سخن سوز دل از خامى چند [ 103 - ر ] < / شعر >