نظر مىكنم در اعيان و اكوان و اختفاى حق در وى از براى اظهارش ، پاى بر بساط جحود مىنهم از براى غلبهء كثرت و رؤيت خلق . و ممكن نيست كه اعتبار كرده شود موجودى از موجودات در خارج كه ممتاز باشد از ساير موجودات ، و ربّ و معبود همه بود چنان كه شأن ارباب حجاب است از اهل نظر و غير آن ، از براى آن كه هر چه موجود معين است در خارج مقيد و مشخص ، و هر چه چنين باشد عبد است نه رب ، چه رب مطلق است كه متقيد نشود به اطلاق و تقييد ، بلكه ظاهر شود در همه مراتب وجوديه و مقوم همه باشد به قيّوميّت خويش . و اين جحد و اقرار بعينه چون قول شاعر است كه مىفرمايد ، شعر : < شعر > رق الزجاج و رقت الخمر فتشابها و تشاكل الأمر فكأنه خمر و لا قدح و كأنه قدح و لا خمر < / شعر > [ 98 - پ ] < شعر > اى علم قديمت همه را كرده شمول فعلت نه چو فعل بندگانت معلول ما و تو چو آب و كأسه يا كأسه و آب ما رنگ تو يا تو رنگ ما كرده قبول < / شعر > يا معنى بيت آن باشد كه : اقرار مىكنم به حق در صورت عارفان و مكاشفان و انكار مىكنم در صورت مطرودان و محجوبان در هنگام تجلَّى او بر اعيان وجوديه نه مثاليه و اخراويه . بيت : < شعر > آفتى نبود بتر از ناشناخت تو بر يار و ندانى عشق باخت < / شعر > < شعر > فيعرفني و أنكره و أعرفه فأشهده < / شعر > يعنى : حق مرا مىشناسد در جميع مواطن و مقامات ، و من در بعضى مواطن مىشناسمش و گواهى مىدهم ، و در بعضى مواضع نمىشناسم و انكار مىنمايم از براى آن كه حق در مقام هويّت وحدتش مقدّس است از اطلاع بر وى ، و حقيقتش منزّه از امكان شناختن . و در مقام واحديّت به صفات و اسماء شناخته مىآيد . و چون تجلَّى به صفت منعم كند رغبات بسوى او متوفّر گردد ، و چون به صفت منتقم برآيد هرب و نفرت نتيجه دهد ، و هر گاه كه تجلى به صورتى نمايد كه موجب تعظيم نيست انكار كرده شود چنان كه در حديث تحول آمده است . و مىشايد كه « فيعرفني و أنكره » به لسان محجوب باشد ، و « أعرفه فأشهده » به لسان عارف و صاحب شهود بود . < شعر > فأنى بالغنى و أنا أساعده فأسعده ؟ < / شعر >