فالحق سمع الخلق و بصره و يده و رجله و جميع قواه كما ورد في الخبر الصحيح . چون بناى كلام بر تخلل بود باز رجوع كرده مىگويد : چون چيزى در چيزى ديگر تخلل كند يعنى در آيد و نفوذ در جوهر او كند آن داخل محمول و مستور باشد در وى ، و آن مدخول فيه حامل و ظاهر . پس متخللى كه اسم فاعل است يعنى داخل محجوب و مستور است در متخللى كه اسم مفعول است يعنى مدخول فيه ، لا جرم به دخول فيه ظاهر است . و داخل باطن و ظاهر متغذى به باطن ، از آن كه فيض بر ظاهر حاصل نيست مگر از باطن . پس باطن غذاى ظاهر است و قوام و وجود ظاهر به دو باشد . و تمثيل در اين مقام به محسوس از براى ايضاح است ، لا جرم خالى نيست كه حق ظاهر باشد و خلق باطن يا به عكس . پس اگر حق ظاهر باشد [ 90 - پ ] و محسوس به تجلى در مرتبه اى از مراتب اسم ظاهر و خلق در وى مستور و باطن ، لا جرم خلق جميع اسماء و صفات حق باشد از سمع و بصر و ارادت و غير آن ، و جميع نسبى كه ملحق است به حق شرعا . و اگر ظاهر خلق بود در مرآت حق ، پس حق مستور باشد در وى و باطن ، و حق سمع و بصر خلق و جميع قواى باطنهء او باشد . و اين نتيجهء قرب نوافل است و اوّل نتيجه قرب فرايض . و شيخ - قدّس سرّه - ذكر يد و رجل در اين مقام به موافقت حديث نبوى كرد اگر چه كلام در باطن بود و اين هر دو از ظاهر است . و در حديث تنبيه است بر آن كه حق عين باطن عبد و عين ظاهر اوست ، چه در حديث ذكر « سمع » و « بصر » كرد كه از اسماء قوى است . و « يد » و « رجل » نيز آورد كه از اسماء جوارح است . پس حق عين قواى بنده و جوارح او باشد ، آرى ، بيت : < شعر > سمع و بصر و زبان و دستم همه اوست من نيستم و هستى هستم همه اوست من گفتن ما و او [40] ز هستى موهوم است زين هستى موهوم چو رستيم همه اوست < / شعر > ثم ان الذات لو تعرّت عن هذه النسب لم تكن الها . الهيت اسم مرتبه حضرت اسماء و صفات است . و صفات عبارت است از نسب متكثره به اعتبارات و وجوهى كه عارض مىشود ذات را به نسبت با اعيان ثابته و به نسبت با استعدادات اعيان . و اعيان حقايق ماست كه در حضرت علميه ثابت است . پس مرتبه اقتضا مىكند چيزى را كه احكام او بر آن چيز جارى شود مثل سلطنت و قضاء كه اقتضاى رعيت و اهل بلد مىكنند كه اگر اين نسب مذكوره نباشد باقى نماند