عاشق آشفته حال بعد از نزول در مملكت وصال و وصول به حرم اتصال گويد كه ، بيت : < شعر > من از اين خانهء پر نور بدر مىنروم من از اين شهر مبارك به سفر مىنروم < / شعر > لا جرم از اينجا غربت ممكن نگردد كه : « لا سياحة في امّتى » . و آن چه عراقى مىآرد كه اينجا راه بسر شود ، و طلب نماند ، قلق بيارامد ، ترقى تمام شود ، اضافت ساقط افتد ، اشارت مضمحل گردد و « من » و « الى » طرح افتد ، جرعه [ اى ] از اين جام است و نشوه [ اى ] از اين مدام . و در سير از خلق به سوى حق اگر چه « من » و « الى » لازم آيد ، امّا مذموم نيست ، چه در حقيقت سالك را سلوك از نفس خود به سوى نفس و عين ثابتهء خويش است كه ربّ اوست . پس حركت او از عبوديتش به سوى [ 70 - پ ] جهت ربوبيتش باشد . لا جرم چون محجوب ربّ خويش را خارج از نفس خود و بيرون از سلسلهء موجودات نجويد ، بلكه گويد ، شعر : < شعر > خلوت به من أهوى فلم يك غيرنا و ان كان غيرى لم يصح وجودها اى دوست ترا به هر مكان مىجستم هر دم خبرت از اين و آن مىجستم ديدم به تو خويش را تو خود من بودى خجلت زدهام كز تو نشان مىجستم < / شعر > فله الوجود الأتمّ و هو المؤتى جوامع الكلم و الحكم . يعنى : صاحب حركت دوريّه را است ادراك و وجدان تام ، و او است [51] داده شدهء جوامع انوار كلم روحانيه و اسرار حكم ربّانيه را به تمام . و بر اين تقدير وجود بمعنى وجدان باشد و اگر به معنى هستى بود معنى آنست كه صاحب حركت دوريه را است وجودى كه محيط به تمامت كل أشياء است ، چه او مشاهد است حقيقت وجوديهء حقيقيّه را در جميع مظاهرش . « مِمَّا خَطِيئاتِهِمْ » فهي التي خطت بهم فغرقوا في بحار العلم باللَّه ، و هو الحيرة . يعنى : در حق انسان وارد شد « مِمَّا خَطِيئاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا ناراً فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ من دُونِ الله أَنْصاراً » [52] ، كه از خطواتى كه انسان را مىگذراند از خطط تعيّنات ، و انيّات ايشان غرق مىشوند در بحار علم باللَّه كه آن غرق با علم باللَّه حيرت است . و اين اخير از قبيل حمل لازم است بر ملزوم ، چه حيرت لازم علم باللَّه است . « فَأُدْخِلُوا ناراً » في عين الماء ،