« إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَنَهاراً » [20] . يعنى دعوت قوم خويش كردم در سرّ ، و « نَهاراً » يعنى در علانيه ، يا گوييم در باطن و غيب به دعوت روحانيه و در ظاهر و شهادت به دعوت حاصله به قواى جسمانيه . « فَلَمْ يَزِدْهُمْ دُعائِي إِلَّا فِراراً » [21] . پس دعاى من ايشان را به غير فرار نيفزود . پس از قبول وحدت و شهود حق مطلق ظاهر به صور كثرت گريختند ، و با وجود لب تشنگى ، آب بقا بر خاك مضيعه ريختند . بيت : < شعر > به حق گريز كه آب حيات او دارد تو زينهار از او خواه هر نفس زنهار < / شعر > و ذكر عن قومه أنهم تصامموا عن دعوته لعلمهم بما يجب عليهم من إجابة دعوته . يعنى : نوح - عليه السّلام - از قوم خود خبر داد كه چون وجوب اجابت دعوت دريافتند ، به سدّ إسماع قلوب از قبول دعوت به حكم « يَجْعَلُونَ أَصابِعَهُمْ في آذانِهِمْ » [22] بشتافتند . فعلم العلماء باللَّه ما أشار اليه نوح - عليه السّلام - في حق قومه من الثناء عليهم بلسان الذم ، ) * پس علماء باللَّه دريافتند آن چه نوح - عليه السّلام - بدان اشارت كرد از ثنا بر ايشان به لسان مذمّت . يعنى : راسخان در علم باللَّه و عارفان اسماء و صفات إله كه اصحاب كشف و شهوداند واقف گشتند بر آن كه در ضمن مذمت از حبيب صورت شريعت ثنا بر ايشان بحسب حقيقت مدرج است ، چه ايشان قبول دعوت به فعل كردند نه به قول ، چه نوح ايشان را اوّل بسوى اسم ظاهر خواند كه عالم ملك است ، بعد از آن [ به ] سوى اسم باطن كه عالم ملكوت است ، بعد از آن بسوى فناء في الله از روى ذات . و وجود و صفت و فعل و استعدادات ايشان در ترقى به ذروهء اين كمال و در تعالى به قلل شواهق اين حال وافى و كافى نبود ، پس از روى مكر و حيلت اذان خويش از اجابت دعوت بر بستند تا نوح بر ايشان دعا كند ، و حق به صفت قهاريّت متجلَّى شود و به اجابت دعايش ايشان را وصول به كمال مدعو اليه به حصول پيوندد . پس دعا كرد ، و ايشان را به كمالى كه قابليت آن داشتند ، رسانيد [23] . [ 63 - ر ] و آن رحمتى بود در صورت نقمت ، و منحتى بود در كسوت محنت . چنان كه امروز نيز مشاهده مىافتد كه كسى كه مشتغل به ملاهى و مناهى و مبتلا به ارتكاب گمراهى است و قادر نيست بر استخلاص نفس خويش ، از اين صفات ذميمه