< شعر > چون ز صورت در گذشتى جان تويى قيد جان بگذاشتى جانان تويى < / شعر > و صورة العالم لا يمكن زوال الحق عنها أصلا . يعنى : ممكن نيست زوال حق از صورت عالم اصلا ، چه عالم بى حق عدم محض است ، پس چگونه ممكن باشد بقاى عالم بعد از زوال حق از او ، پس صورت دنياويهء عالم بى حق نيست و بعد از تبديل به صورت باقيهء اخراويه بى حق نباشد ابدا ، چنان كه در صورت علميه بى حق نبود ازلا . فحد الألوهية له بالحقيقة لا بالمجاز كما هو حد الإنسان إذا كان حيا . در بعضى نسخ « فحد الالوهة » واقع شده است . و الوهيت اسم مرتبهء الهيّت است با ملاحظه نسبت ذات بدين مرتبه چون عبوديت . و عبوديت و الهيت اسم نسبت ذات [ است ] با مألوه . پس اين مرتبه ابدا مألوه طلب مىكند ، و مألوه جز عالم نى . و بتقديم رسيد كه حق از عالم زايل نيست ، و دانستى كه عالم صورت حق است و اسم ظاهر او ، و نسبت حق با عالم نسبت روح مدبّر است مر صورتش را . پس حدّ الوهيت حق را بطريق حقيقت باشد نه مجاز ، چه تعريف الوهيت بحسب باطن و ظاهر است ، و باطن كه حق است از ظاهر كه عالم است [ 60 - پ ] زايل نى . پس حدّ شامل اين هر دو باشد و حقيقت بود ، چنان كه تعريف انسان به حىّ ناطق در حالت حياتش حدّ حقيقى اوست ، و اطلاق حيوان ناطق بر او حقيقت باشد نه مجاز . و اين سخن مناقض آن نيست كه گفته بود كه حدّ حق محال است چه آن جا مراد حدّ حق بود بحسب ذات ، و اينجا حد مرتبه است به اعتبار حق و عالم . < شعر > به صفت ذات را توان دانست بى صفت ذات كى شود محدود < / شعر > و كما أن ظاهر صورة الإنسان تثنى بلسانها على روحها و نفسها و المدبّر لها ، كذلك جعل الله صورة العالم تسبح بحمده و لكن لا نفقة تسبيحهم لأنا لا نحيط بما في العالم من الصور . يعنى : همچنان كه ظاهر انسان ثنا مىگويد بر نفس و روح خويش كه مربّى و مدبّر اوست به لسان صورت و قواى جسمانيه و روحانيه ظاهر عالم نيز از انسان و حيوان و نبات و جماد و غير اين ثنا مىگويند به السنهء خويش ، و البته قواى روحانيه و جسمانيه بر روح حقيقى خود - كه آن حق است - تسبيح [11] مىگويند و تنزيه