كسى را است كه فهم و ادراك حقايق از حق كرده باشد ، و اگر الله متعلق به غريب باشد ، معنى آنست كه : او را غريبى از حق نيامده است ، بلكه از عين او آمده نزد كسى كه عين خود در يابد ، و استعداد او را بشناسد . و سياق كلام يعنى « فما في احد من الله شيء » مؤيّد اين معنى است . و كل عطاء في الكون على هذا المجرى . يعنى : جميع عطايا كه نازل مىشود از حضرت الهيه بر ايدى اسماء [56] أرواح كاملان ، و از أرواح ايشان بر أرواح عباد ، نيست مگر از ايشان ، از براى آن كه اعيان ثابتهء ايشان بحسب قابليت اقتضاى آن عطايا مىكند ، و حق سبحانه و تعالى به قدر قابليت ايجاد و ايثار مىنمايد . فما في أحد من الله شيء ، و ما في أحد من سوى نفسه شيء و إن تنوعت عليه الصور . يعنى : چون كار بحسب قابليت است در هيچ احدى از حق چيزى نيست غير از وجود ، و در هيچ احدى غير از نفس او چيزى نيست از براى آن كه هر چه بر يكى ظاهر مىشود از اقتضاى عين اوست و حق معطى وجود [ است ] بحسب اقتضا ، اگر چه صور فايضه بر اين چيز متنوع باشد ، امّا آن تنوع نيز راجع به اعيان است . ماه آينهء آفتاب است امّا از ذات آفتاب در ماه چيزى نيست . و مراد آن جا بيان شأن آن امر است كه مترتب است بر فيض مقدّس نه بر فيض اقدس ، و الَّا مناقض آن قول باشد كه گفت : « فالأمر كله منه ابتداؤه و انتهاؤه » . و چون قلوب عباد الله تابع تجلَّيات وارده است از حضرت إله و قضيهء « كُلَّ يَوْمٍ هُوَ في شَأْنٍ » ، محقّق ، پس كلام محقّق نيز در اين بيان حقايق و اسرار بحسب تجلَّيات پروردگار متنوع باشد ، لا جرم شيخ گاهى تكلَّم مىكند در آن چه متعلَّق به فيض اقدس است و همه را از حق مىداند ، و گاهى تكلَّم مىكند در مقتضيات اعيان ، و نسبت جميع به اعيان [ 50 - ر ] مىنمايد . بيت : < شعر > گر جمله توئى پس اين جهان چيست ور هيچ نيم من ، اين فغان چيست هم جمله توئى و هم همه تو آن چيز كه غيرتست ، آن چيست < / شعر > بيت اوّل مبيّن « الامر منا و منه » است و [ بيت ] ثانى مقرر « الامر كله منه