و قصه آنست كه بعضى اهل مكَّه در حرب بدر أسير گشت و حضرت رسول - عليه السلام - در شأن اسراء با صحابه مشورت كرد . صديق - رضى الله عنه - با أخذ فدا اشارت فرمود . و عمر به قتل صواب ديد و گفت : بفرماى تا هر يكى از ما به ضرب أعناق اقارب خويش قيام نمائيم . خواجه - عليه السّلام - ميل به قول صديق فرمود از براى اميد داشتن ايمان از ايشان ، و رجاى [ 41 - پ ] زيادتى عدت و عدد اهل اسلام . و هم از براى آن كه عباس - رضى الله عنه - در ميان أسارى بود . پس هر اسيرى را به چهل اوقيه فروختند ، و رسول - عليه السّلام - بر عباس - رضى الله عنه - فداى او و فداى جعفر طيار الزام كرد . پس عم او گفت : اى محمد عم خود را گدايى مىفرمايى ، مرا نيست آن چه طلب مىنمايى . خواجه - عليه السّلام - گفت : اى عم وقت بيرون شدن نه امّ فضل را گفتى كه نمىدانم تا حال چگونه خواهد بود مگر اين معلوم را كه عارضه اى طارى شود ايتام را نافع باشد . عباس - رضى الله عنه - گفت : از كجا مىگويى و اين خبر از كه شنيدى ؟ و در آن روز ميان ما هيچ كس نبود . حضرت خواجه فرمود : پروردگار من مرا خبردار ساخت . عباس - رضى الله عنه - ايمان آورد و حسن اسلام و توفيق دوام دريافت . پس اين آيهء كريمه نازل شد : « ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَه أَسْرى حَتَّى يُثْخِنَ في الأَرْضِ [32] » . يعنى : پيش از تو هيچ پيغمبرى را أسير كردن يا فدا گرفتن نبود تا غالب شود در زمين . « تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا » . به بيع أسارى عرض دنيا مىخواهيد . « وَالله يُرِيدُ الآخِرَةَ [33] » . و حق - سبحانه و تعالى - آخرت را مىخواهد يعنى قوّت اسلام را به قهر كفار . چون اين عتاب آمد ، رسول - عليه السّلام - مىگريست و اصحاب در گريه بودند كه عمر [34] - رضى الله عنه - آمد و گفت : سبب گريستن چيست ؟ مرا نيز خبردار سأزيد تا به موافقت شما من نيز گريه كنم . رسول - عليه السّلام - فرمود : « لو نزل فينا العذاب لما نجا الَّا أنت » . پس رسول - عليه السّلام - در اين حكم فضيلت عمر را اثبات كرد ، با آن كه سيّد اوّلين و آخرين است . و اين قادح نيست در مقام و مرتبهء او - عليه السّلام - . و در سالى حضرت خواجه - عليه السّلام - مردم را از تأبير نخل منع كرد ، و از
[32] س 8 ى 67 . [33] س 8 ى 67 . [34] قا : « عمر » بوده و به وسيله شخصى متأخر « على » شده است .