خود را به آن وصف كرد از جميع وجوه ، پس چاره نيست از فارقى . شيخ چون در كلام اوّل طريقهء تشبيه مسلوك داشته بود ، خواست كه در اين كلام بر منهج تنزيه سلوك كند ، چنانچه طريقهء انبياء است . و ليس الا افتقارنا اليه في الوجود و توقف وجودنا عليه لامكاننا و غناه عن مثل ما افتقرنا اليه . و نيست اين فارق مگر احتياج ما بسوى او در وجود ، و توقف وجود ما بر وى از جهت امكانى كه ما را است . چنان كه مقرّر شده است كه مخرج امكان است و غناى آن از مثل آن چه ما محتاج آنيم . و حصر كردن فارق به افتقار ما و غناى او بدان معناست كه فارقات وجوديّه و عدميّه همه بدين دو عايد مىگردد . و لهذا صح له الأزل و القدم الذي انتفت عنه الأوليّة التي لها افتتاح الوجود عن عدم . [ فلا ] تنسب اليه الأوليّة مع كونه الاوّل . يعنى نسبت اين غناى ذاتى صمدى قيّومى - كه مقوم هر ممكن است - درست شد او را أزلي و ابدى بودن در ذات و صفاتش ، و منتفى شد از او اوّليّت ، به معنى افتتاح وجود از عدم كه ، آن در حقّ حق سبحانه حجاب است . لا جرم اوّليّت بدين معنى نسبت كرده نمىشود به حق ، چنان كه اوّليّت بدين معنى نسبت كرده مىشود به اعيان و أرواح . كما قال - عليه السّلام - : « اوّل ما خلق الله العقل » . يعنى : اوّل آن چه از عدم به وجود آمد عقل است ، چه او مسبوق به قدم ذاتى است اگر چه مسبوق نيست به عدم زمانى . امّا اوّليّتى كه به حق نسبت كرده مىشود ، به معنى مبدئيت اوست كلّ أشياء را ، چنان كه آخريّت او به معنى منتهاى كلّ شيء بوده است . يا اوّليت بودن اوست سبحانه در مقام احديت ، بدان حيثيت كه هيچ چيز با او نباشد . كما قال - عليه السّلام - : « كان الله و لم يكن معه شيء » . و اين معنى به آخريّت جمع مىشود ، چنان كه جنيد - قدّس سرّه [56] - در حالت استماع حديث مذكور گفت : « و الآن كما كان » . يعنى متغيّر نشده است اين مقام از حال خود . عالم كما لم يكن برقرار خود است ، و حق كما لم يزل برقرار خود است . بيت : < شعر > پيش از اين ديدى جهان چون بود در كتم عدم هم بر آن حالست حالى همچنان انداخته < / شعر > اگر چه در مرتبهء واحديّت ملاحظهء اسماء و صفات و اعيان ثابته كائنات با