< شعر > جز يكى نيست نقد اين عالم باز دان و به عالمش مفروش < / شعر > و به اعتبار دوم : < شعر > عاشقان را به چشم يار نگر دست با دوست كرده در آغوش < / شعر > < شعر > فمن ثمّ و ما ثمه و عين ثم هو ثمه < / شعر > يعنى : وقتى كه غير عين واحدة در وجود نباشد پس از عقلاء و غير عقلاء كيست و چيست اينجا . يعنى در همهء وجود جز حق هيچ موجود نيست ، لا جرم آن كه ظاهر مىشود در صورتى ، هم اوست كه در صورتى ديگر پيدا مىآيد . آرى ، بيت : < شعر > گه بر آيد به كسوت حوّا گه درآيد به صورت آدم < / شعر > فريد در مقام تفريد به لسان تجريد از اين معنى خبر مىدهد كه ، بيت : < شعر > گر چه تو صد هزار مىبينى جز يكى نيست در ميانه پديد روشنى از يك آفتاب بود گر شود در هزار خانه پديد < / شعر > < شعر > فمن قد عمه خصه و من قد خصه عمّه < / شعر > يعنى : آن كه تعميم وجود كرد و بسط نمودش بر اعيان ، هم اوست كه تخصيص كرد و خود را به وجود معين ساختش . و آن كه تخصيصش كرد به ماهيت معيّنه ساختش ، هم اوست كه تعميم كرد وجود را به نسبت با افراد اين ماهيت . يا معين آن باشد كه هر كه قايل شد به اينكه وجود عام است ، بدرستى كه تخصيصش كرد ، چه عموم نيز قيدى است مخصص به آن كه قايل شد به اينكه وجود معنى خاصه است بدرستى كه تعميمش كرد به اينكه شامل است بر هر چه در وجود است . < شعر > در ذات تو جان عاشقان مستغرق گيتى شده از دو حرف أمرت مشتق با آن كه منزهى ز قيد و اطلاق اين طرفه كه هم مقيدى هم مطلق < / شعر > < شعر > فما عين سوى عين فنور عينه ظلمه < / شعر > يعنى : چون عين عام عين خاص باشد و عين خاص عين عام ، پس هيچ عينى غير عين الأعيان نباشد بلكه عين هر يكى عين آن عين باشد كه ديگرى را است ، لا جرم عين نور عين ظلمت باشد و بالعكس ، از براى اتحاد حقيقت همه كه آن عين وجود است .