و امّا حمد كمالات و حسنات راجع مىشود به اعيان ، و اگر به امعان نظر ملاحظه اين معنى كنى ، و كمالات اعيانيه نيز بحسب مقامات تفصيليه حق - سبحانه و تعالى - است و در حقيقت غير حق نيست ، هر آينه دريابى كه همه حمد او راست جمعا و تفصيلا . بيت : < شعر > آن كس كه وجود او به خود نيست او را ز كجا كمال باشد < / شعر > [ 96 - پ ] فأنت غذاؤه بالأحكام ، و هو غذاؤك بالوجود . يعنى : هر گاه كه حكم ترا باشد در وجود ، پس تو غذاى حق باشى از براى ظهور احكام وجوديه كه لازم مرتبه تست در تو . و حق غذاى تو باشد به افاضهء وجود بر تو ، و اختفاى او در تو چون اختفاى غذا در مغتذى . و اطلاق غذا اينجا بر سبيل مجاز است ، چه اعيان سبب بقاى مغتذى و واسطه قوام ظهورات احكام وجوديه و بقاى اوست و حق سبب بقاى وجود اعيان ، چنان كه غذا سبب بقاى مغتذى و واسطه و قوام و رابطه ظهور كمالات اوست . و از اين روى كه غذا مختفى به مغتذى است حق را غذاى اعيان ساخت كه او مظهر اعيان است و مختفى در وى ، و اعيان را غذاى حق ساخت از براى ظهور حق هنگام اختفا و فناى اعيان در حق . فتعين عليه ما تعين عليك . يعنى : متعيّن شد حكم از تو بر حق ، چنان كه متعيّن شد بر تو اين حكم از او . فالأمر منه إليك و منك إليه . پس امر و حكم از حق بسوى تست كه آن فيضان وجود است بر تو ، و از تست بسوى او به اعطاى عين تو ايجاد كردن ترا ، بر هر آن چه در أزل بر آنى . غير أنك تسمى مكلَّفا و ما كلَّفك إلا بما قلت له كلفنى بحالك و بما أنت عليه . و لا يسمّى مكلَّفا : اسم مفعول . يعنى : فرق در ميان حق و عبد در اين مقام آنست كه عبد را مكلَّف گويند و حق را نى . و در حقيقت بنده را تكليف نكرده است مگر عين او ، چه او به زبان استعداد مر حق را مىگويد كه تكليف كن مرا به احوال كه در استعداد و ذات من هست ، و به آن چه من بر آنم تا ظاهر شود مقتضيات استعدادات ذات من . < شعر > فيحمدني و أحمده و يعبدني و أعبده < / شعر > پس حمد مىكند حق - سبحانه و تعالى - مرا به ايجاد كردن من بر صورت