< شعر > بسوزان وجودم ز سر تا قدم كه از بار نيستى دو تا شد قدم < / شعر > * ( فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ من دُونِ الله أَنْصاراً ) * فكان الله عين أنصارهم فهلكوا فيه الى الأبد . يعنى : چون اين سوختگان شوق ديدار در آورده شوند در آتش قهر و افناء به تجلى قهاريت ، غير خدا هيچ ناصرى نبينند از براى آن كه به تجلَّى ذات به صفت قهاريت ايشان و هر چه در كون است سوخته شود . پس هيچ احدى كه نصرت دهد نماند ، و ليكن حق - سبحانه و تعالى - به حكم « من احبّنى قتلته و من قتلته فعلىّ ديته و من علىّ ديته فانا ديته » ايشان را به خود زنده گرداند . پس ناصر ايشان حق باشد . و اگر در اين مقام جمعى كه دنياست در اثناى سلوك كاملان به نصرت ايشان پردازند ، و به بدرقه عنايت از مضايق طريق خلاص سازند انصار را مظاهر حق بينند . پس حق عين انصار ايشان باشد هم در دنيا و هم در آخرت ، لا جرم در حق هلاك شوند و در ذات او فانى گردند ابدا ، و به حيات او زندهء جاويد باشند سرمدا ، و بشريت ايشان به حقيقت متبدل شود . كما قال : « كنت سمعه و [ 71 - پ ] بصره » الحديث . بيت : < شعر > فانى ز خود و بدوست باقى اين طرفه كه نيستند و هستند < / شعر > لا جرم به لسان حال خويش نگاه كنند و گويند ، شعر : < شعر > تستّرت عن دهري بظلّ جناحه فعيني ترى دهري و ليس يراني فلو تسأل الأيّام ما اسمى مادرت و أين مكانى ما درين مكانى قطره اى تا نشوى غرقه بحر احد غوطه در بحر بخور تا همه دريا باشى تو در اين جوى تن و بحر ترا مىگويد جوى جويان سوى ما آى كه تا ما باشى < / شعر > فلو أخرجهم الى السّيف ، سيف الطبيعة [ لنزل ] بهم عن هذه الدرجة الرفيعة . يعنى : اگر بيرون آرد حق - سبحانه و تعالى - ايشان را از جناب الهى و حضرت قدسي ، به سوى عالم بشريت ، هر آينه به همراهى ايشان از آن درجهء رفيعه فرود آيد . معنى آنست كه بعد از رفع اثنينيت از آثار تجلَّى احديّت و اضمحلال رسوم بشريّت به سطوات انوار انيّت متجلَّى له را يا در موقف المواقف موقوف گرداند يا از براى تكميل ناقصان به خلعت صفات خود به عالمش فرستد ، پس او نه او باشد . بيت : < شعر > روستايى گاو در آخر بست شير گاوش خورد و بر جايش نشست < / شعر >