و غضبى معروف است و مثال فكرى قصدى كه بطريق احتيال كنند و از اين جمله آنچه بحسب ارادت بود داخل بود در جور و آن هم دو گونه بود يكى آنك تابع انفعالى بود مانند هيجان شهوتى يا غضبى و ديگر آنك تابع رويت و انديشه بود و در همه احوال ارادت بفعل حاصل بود و فاعل جور را باعتبار دويم شرير خوانند و خطيب را در معرفت اين احوال منفعت بود و قسمت جور بحسب اسنان و صناعات مانند آنك گويند جوان قصد جرم و خون كند و پير قصد مال و توانگر قصد لذت و امثال اين قسمت ذاتى نبود چه جوان قصد جرم و خون بسبب غلبه شهوت و غضب كند نه بسبب جوانى و همچنين هر صنفى را خلقى مناسبتر بود بسبب امرى عارض و بر اين قياس اما در باب استدراجات نافع بود چنانك گفته اند و بر جمله غايت همه جابران طلب نفعى يا لذتى بود و اگر چه بحسب احوال مختلف باشد مثلا محتال طلب نفع بيشتر كند و فاجر طلب لذت و شرح نافع گفته آمده است و اما شرح لذت اين است گوئيم لذت حركت نفس بود بر سبيل توجه بهياتى خاص بسبب اثرى كه از حس ظاهر يا باطن ناگاه به او رسد از حصول امرى كه به نسبت با آن حس طبيعى بود و آن محرك لذيذ بود و ضدش مولم و تحريك يا بطبيعت كند يا بحسب عادت پس امور طبيعى و عادى و خلقى لذيذ بود مثلا آسايش و كسل و خواب لذيذ بود كه طبيعى بود و جد و مداومت مولم بود كه غير طبيعى بود و هر لذت كه بحسب راى و فكر بود آن را نطقى يا عقلى خوانند و خلاف آن را طبيعى و سمع و بصر باشد كه بتاديه خير و فضيلت و صورت فعل جميل سبب لذت عقلى شوند و تخيل در الذاذ تابع حس بود و آن بتذكير بود يا بتاميل پس حس الذاذ بحاضر كند و تذكير بماضى و تاميل بمنتظر و لذات بعضى بحسب قوت شهوى بود مانند مباشرت و مضاحك و فكاهات و بعضى بحسب قوت غضبى مانند