تذكير و تنبيه كند كه معدات نفس باشد و نفس بعد از حصول حكم ملاحظت جزويات نكند بخلاف استقراء و بيشتر مقدمات هيات و طبيعى مانند آنك كوكب را طلوعى و غروبى است و حركت ثوابت حافظ وضعى است و آتش خفيف است و زمين ثقيل و امثال اين از آن قبيل باشد بل حكم بانك كل از جزو بزرگتر است در مبادى فطرتهاى كودكان هم بر اين سياقت حاصل شده باشد الا آنك چون بكمال عقل رسند استقراء سابق فراموش كنند و پندارند كه آن تصديق هميشه در عقول ايشان مركوز بوده است و به اين سبب بود كه ناقص فطرتان را بر تصديق اوليات به اين جنس استقرائى تنبيه دهند بل بعضى عاقلان را نيز از اهل نظر مثلا از تذكر مماست دو جسم از دو طرف وسطى را كه مانع هر دو باشد از ملاقات بر وجوب حكم بامكان تجزى وسط تنبيه دهند ج آنك بتجربه حكمى يقينى اكتساب كنند و آن مركب بود از استقراء و قياس چنانك گفته ايم د آنك افادت قياسى جزوى كند و آن چنان بود كه حكمى كلى بر جنسى معلوم باشد پس از احساس بعضى جزويات آن جنس تصور نوعى كه در تحت جنس باشد اقتناص كنند و بقياس از حكم جنس به حكم نوع توصل كنند پس حس اعانت كرده باشد در حصول آن قياس و اين قسم بحقيقت عايد است با قسم اول و چون طريق اكتساب تصديقات قياس است يا استقراء حقيقى و مقدمات اولى قياسى بمعاونت استقراء حاصل مىشود و در استقراء معول بر احساس است پس معلوم شد كه هيچ علم بى اعانت حواس حاصل نشود و معنى سخن حكيم ظاهر شد اما بايد معلوم باشد كه از حس در تصور معقولات جز اعانتى مستفاد نيست و حاكم بالذات در همه مواضع عقل است و به اين سبب حس بانفراد افادت هيچ راى كلى نكند چنانك گفتيم بل حكمى جزوى خاص بوقت احساس بيش فائده ندهد اما همچنانك