شكل دوم باشد عامتر از هر دو طرف بود و در آنچه بر هيات شكل سيوم باشد خاصتر و به اين سبب كبراى شكل دوم اگر عكس كنند كاذب بود چه در مثال مذكور آبستن زرد روى بود اما لازم نبود كه زرد روى آبستن بود و اختيار محققان آنست كه آن را كه بر هيات شكل اول باشد دليل خوانند و ديگرها را علامت و اين اصطلاح معنوىتر است و باشد كه اوسط تنها را دليل و علامت خوانند قياسى فراسى به صورت بر هيات تمثيل بود و بماده از مواد دليل و علامت و به اين قياس از هياتى بدنى بر خلقى نفسانى دليل سازند و اين معنى مبنى باشد بر تسليم آنك اخلاق كه تابع انفعالات نفسانىاند و هيات بدنى بهم معلول امزجه و احوال تركيب ابدان باشد پس انتقال از يك معلول به ديگر استدلال باشد از ملزوم بر لازم و اين قياس از اين روى شبيه بود بدليل و علامت و اما در تاليف بر هيات تمثيل ايراد كنند مثلا گويند فلان كس را اعالى بدن عظيمتر است مانند شير پس او نيز شجاع باشد و استدلال از عظم اعالى بدن بر شجاعت بنوعى استقراء يا طرد و عكس باشد چنانك در تمثيل گفتيم و آن چنان بود كه چون در شير اين هيات با شجاعت و اخلاق ديگر مانند كرم و حيا يافته شود و در ديگر سباع اين هيات هم با شجاعت موجود بود و اخلاق ديگر مفقود باشد پس از عدم تخلف يكى از ديگر مساوات ميان هر دو معلوم شود و چون چنين باشد وجود هيات دليل وجود خلق باشد پس در آن شخص كه هيات يافته شود بوجود خلق حكم كنند و از جهت ايضاح حال كبرى بر هيات تمثيل ايراد كنند اين است تمامى سخن در علم قياس و بالله التوفيق