حاصل نبود و حصول حكم مقابلش ممتنع نبود پس باشد كه بقياسى فاسد يا بتقليد يا ظن بمقابلش حكم كند و در اول كبرى حاصل است و صغرى نه و در دوم مقدمات حاصل است و نتيجه نه پس يك چيز به دو وجه هم معلوم و هم مجهول بوده باشد و به اين سبب گاه بود كه مردم در فكر خود متحير شود و باشد كه به فكر صغرى قياس اول حاصل كند يا مقدمات قياس دوم را تاليف كند تا نتيجه خاص و بفعل حاصل آيد پس دو حكم متقابل او را لازم آيد و از آن قياسى مقتضى سلب الشىء عن نفسه مؤلف شود چنانك گفته آمد و شبهه كه در ميان متاخران متداول است و آن آنست كه مطلوب اگر معلوم بود چگونه طلبند و اگر مجهول بود بعد از حصولش چه داند كه مطلوب اوست به اين بيان منحل شود چه بوجه عام يا به قوت معلوم باشد و به ديگر وجه مجهول و مطلوب و بعد از حصول چون در تحت عام معلوم داخل بود يا همان چيز بود كه به اول به قوت بود و باخر بفعل آيد دانند كه مطلوب اوست و گفته اند از متقدمان شخصى منن نام از سقراط اين سؤال كرده است و او بجواب مسئله هندسى دعوى كرده و گفته اين مطلوب است و مجهول است و بعد از آن آن را بقياسى برهانى بيان كرده و گفته همين مطلوب است كه معلوم شد و بعد از او افلاطون گفته اين جواب نيست بل ايراد ماده است مشتمل بر معارضه بحجتى ديگر و جواب محرر آنست كه علم تذكر است پس بمعرفت سابق مطلوب را باز دانند چنانك كسى را باز شناسد و واضع منطق گفته اين هم جواب نيست بل ايراد مثال بعيد است و چگونه توان گفت حكم به كلى بر جزوى كه بعد از حدوث آن جزوى آن حكم او را حاصل شود تذكر است چه تذكر استدعاء علمى سابق كند و علم سابق اقتضاء وجودى سابق بل جواب آنست كه گفته آمد