كلى بود و دايم محمول مساوى يا عامتر از او بود پس مشتمل بر همه اشخاص او بود و در همه احوال پس رفع محمول مستلزم رفع موضوع بود چه رفع عام مستلزم رفع خاص بود و چون رفع عام خاصتر از رفع خاص بود و عام بر خاص مقول باشد پس مقابل موضوع نيز باشد كه عامتر از مقابل محمول بود و بر همه اشخاص مقابل محمول مقول بود هميشه چنانك در لا انسان و لا حيوان گفته آمد و اما علت حفظ جهت آنست كه چون ملاقات موضوع و محمول ضرورى باشد مباينت ميان ايشان محال بود پس ملاقات مقابل هر دو بايجاب هم ضرورى بود چه حال مقابل بعينه حال اصل است و اگر ملاقات موضوع و محمول دايم بود چنانك گوئيم همه زنگيان اسودند عكس هم دايم بود و كلى چه وجود نه اسودى زنگى اقتضاء وجود زنگى نه اسود كند چنانك در عكس مستوى موجبه جزوى گفته ايم و همچنين اگر اين ضرورت يا دوام بحسب وصف بود در عكس هم بحسب وصف بود مثلا چون گوئيم هر كاتبى متحرك است چون ذات كاتب و متحرك مغاير اين دو وصف است و كاتبى مستلزم متحركى پس رفع متحركى اقتضاء رفع كاتبى كند و اگر چه روا بود كه ذاتى كه موصوف بود برفع متحرك در حال متحركى كاتب باشد پس بايد گفت هر چه نه متحرك بود نه كاتب بود ما دام كه نه متحرك بود و در جهات مركب اگر با اعتبار دوام بهم اعتبار لا ضرورت كنند ممكن بود كه نه اسود بود مثلا اگر زنگى عامتر بود پس در آن صورت كه نه اسود بامكان زنگى بود زنگى بودن او لا ضرورى بود و در غير آن صورت مانند برف يا غير آن ممكن باشد كه ضرورى بود پس حكم بر جمله نه اسود بنه زنگى بدوام مطلق بايد كرد تا محتمل ضرورت باشد يا بر بعضى بدوام بى ضرورت و همچنين اگر با اعتبار وصف بهم اعتبار ذات كنند چون ممكن بود كه لا متحرك مثلا از كاتب عامتر بود پس در آن صورت كه كاتب بود حكم بر