چون لفظى مفرد مشتق از صفتى دال بر موصوفش از آن روى كه موصوفش باشد بان صفت وضع كنند مانند ناطق و اسود كه موضوع در آن لفظ بمعنى شىء باشد يا چيزى خاصتر از آن پس باعتبار دلالت وصف حكم ضرورت و دوام بان موضوع لاحق مثلا انسان كاتب را كه معنى او شىء ذو كتابت بود ضرورى باشد چه كتابت مفتقر بود به اين محمول و متحرك اسود را كه معنى او شيئى ذو سواد است ضرورى نبود چه نه ذات سواد مفتقر است بمتحرك و نه وصفش و چون اين اصول مقرر شد معلوم شد كه اين قسم بحسب عقل اعتبارى خاص دارد و اما بحسب استعمال چون اعتبار ضرورت ذاتى طارى است بر ديگر اعتبارات آن را قسمى خاص نشمرده اند و اعتبارى مفرد نكرده اند و هم بر اين قياس در ديگر اقسام كه بعد از اين ايراد كنيم ب عرفى دايم يعنى محمول هم بحسب ذات و هم بحسب وصف دايم بود و اين اعتبار عايد بود با صنف دايم مطلق ج عرفى دايم لا ضرورى يعنى محمول بحسب وصف دايم مطلق بود شامل ضرورى و لا ضرورى و بحسب ذات دائم لا ضرورى و قسم دوم مشتمل بود بر اين قسم و بر قسم اول و اين صفت را هم اعتبارى خاص نكنند د عرفى لا ضرورى كه بحسب وصف دايم بود و بحسب ذات لا ضرورى و شايد كه اين قسم را اعتبار كنند ه عرفى لا دائم كه بحسب وصف دائم بود و بحسب ذات لا دائم و اين قسم را اعتبار كنند و چنان كه گفتيم عرفى را كه شامل اين پنج قسم است عرفى عام خوانده اند و اين قسم را عرفى خاص پس اگر خواهيم كه قسم چهارم را نيز اعتبار كنيم آن را خاص خوانيم و اين را اخص و نسبت وصف موضوع با ذاتش در اين قسم لا محاله بلا دوام بود از جهت آنك اگر بدوام بود چون محمول بحسب وصف دائم بود و وصف بحسب ذات دائم و دائم دائم هم دائم بود پس محمول بحسب ذات نيز دائم بود و ليكن لا دائم است