بالفعل ب گويند خواه بضرورت چنانك گوئيم انسان حيوانست و خواه بدوام بى ضرورت چنانك زنگى سياه است و خواه در وقتى دون وقتى چنانك گوئيم انسان متنفس است و خواه در وقت آنك جيم باشد چنانك گوئيم متحرك متغير است و خواه در غير آن وقت چنانك گوئيم كاين فاسد است و متنفس نافخ است و خواه عامتر از هر دو چيز چنانك گوئيم ضاحك كاتب است به شرط آنكه بالفعل با بر او مقول بود پس جمله قضاياى فعلى ضرورى و غير ضرورى و دائم و غير دائم در مطلق داخل بود و اين مطلق را مطلق عام خوانند اما اگر محمول به قوت و امكان بر موضوع مقول بود در مطلق موجبه داخل نبود چه نتوان گفت چوب تخت است باطلاق و ببايد دانست مراد از آنك مىگوييم ج ب است بالفعل نه آنست كه با بر جيم مقول باشد در وجود خارجى تنها يا در وجود ذهنى تنها بل مراد آن بود كه اين حمل بر او بالفعل حاصل بود بر وجهى عامتر از آنك در خارج بود يا در ذهن چنانك در موضوع موجبه گفته ايم چه در علوم بسيار قضاياى كلى غير ضرورى و دائم استعمال كنند كه محمول موضوع را حاصل بود نه بامكان صرف بل بنوعى از انواع ضرورت مثلا گويند هر دو دائره متقاطع كه بر محورى كه به دو نقطه تقاطع بگذرد حركت مستدير كنند در خلاف جهت يكديگر لا محاله بر يكديگر منطبق شوند و از يكديگر متفرق شوند و اين حكم نه امكانى صرف است بل در وقتى ضرورى است و نه دائم است تا بضرورت ذاتى چه رسد پس از مطلقات بود و مراد نه آنست كه در خارج موجود است يا در ذهن تنها و در جانب سلب نيز اگر همين قاعده رعايت كنند اطلاق چنان اقتضاء كند كه چون گوئيم هيچ ج ب نيست با از ج مسلوب بالفعل همچنانك در طرف ايجاب گفتيم در همه اوقات يا در بعضى اوقات و هم بر آن منوال بعينه اما عرف چنان اقتضاء مىكند كه با از جيم مسلوب بود در آن اوقات كه ذات موضوع بجيمى موصوف باشد نزديك بانك در عرفى