كنيم و موضوع محمول آن را عكس خوانيم و چون مقابل موضوع بعدول موضوع كنيم و مقابل محمول بعدول محمول آن را مقابلش خوانيم و چون مقابلها منعكس كنيم آن را عكس مقابلش خوانيم و در عكس احتياط بايد كرد تا موضوع و محمول با تمامى اجزاء از يكديگر و از لواحق ربط و سلب و سور و جهت متميز باشند و بتمامى منعكس شود مثلا چون گويند هيچ مردم در سراى نيست در عكس نگويند هيچ سراى در مردم نيست چه ادات در كه جزو محمول است بر قرار نمانده است و همچنين در عكس مقابل پس گوئيم در نوع اول عين موضوع و محمول و از مقابل هر دو بعدول موجبه كلىاند بر استواء و انعكاس و جمله متلازم بود چه توان گفت هر انسانى ناطق است و هر ناطقى انسان و هر لا انسانى لا ناطق و هر لا ناطقى لا انسان و در نوع چهارم هم از عين هر دو و از مقابل هر دو موجبه و سالبه آيد هر دو جزوى بر استواء و انعكاس و جمله متلازم بود چه بعضى حيوان اسود بود و بعضى نه و بعضى اسود حيوان بود و بعضى نه و همچنين در مقابلات و در نوع هفتم هم از عين هر دو و هم از مقابل هر دو سالبه كلى آيد بر استواء و انعكاس و جمله متلازم هم بر آن قياس و در نوع دويم از دو عين موجبه كلى آيد بر استواء و موجبه جزوى با سالبه جزوى بر انعكاس و از دو مقابل همچنين الا آنك بر خلاف اين ترتيب بود چنانك گوئيم هر انسانى حيوانست و بعضى حيوان انسانست و بعضى نه و هر لا حيوانى لا انسان است و بعضى لا انسان لا حيوان و بعضى نه و نوع سيوم همچنين بود اما بر خلاف اين ترتيب بل دو عين از اين نوع مانند دو مقابل بود از نوع دوم و دو مقابل مانند دو عين و حال تلازم چنانك گفته آمد و در نوع پنجم از دو عين ايجاب و سلب جزوى آيد بر استواء و انعكاس و از دو مقابل سلب كلى همچنان و نوع ششم بخلاف آن از دو