اگر بر بام من يابم شتر را * تو هم بر تخت يا بى كام دل را چو ابراهيم بشنيد اين سخن را * صلا در داد او جاه و وطن را اگر مرد رهى در زن صلائى * كه اين عالم نمىارزد بكاهى ] [1] [ ابراهيم پارهاى متنبه شد [2] ] روز ديگر در پى شكار مىتاخت . آوازى شنيد كه ترا جهت اين كار نيافريدهاند . همانجا توبه كرد و جامهء شبانى بستد و با فضيل عياض صحبت [3] كرد و كارش بلند شد . از سخنان اوست : هر كه دل خود در اين سه كار حاضر نيابد نشان آنست كه در به روى او بستهاند : يكى در قرآن خواندن دوم در نماز گزاردن سيوم در ذكر گفتن [4] . طعام حلال خور كه بر تو نه صيام روز است و نه قيام شب . دعاء او بيشتر اين بود : يا رب مرا از ذل معصيت با عز طاعت آور . درجهء صلحا كسى يابد كه ابواب محنت و فقر و جهد بر خود گشاده گرداند و درهاى نعمت و عز و كسالت ببندد . يكى او را دشنام داد . ابراهيم گفت بمكافات اين هفت چيز با تو بكنم : اول جوابت بدشنام باز ندهم . دوم از تو گله نكنم . سيوم در دل كين تو ندارم . چهارم در نزد خدا از تو نالش نكنم . پنجم در نماز ترا بدعا ياد دارم . ششم سلام از تو باز نگيرم . هفتم اگر حق سبحانه و تعالى مرا ببهشت فرستد بى تو نروم . وفات او ، بصور روم ، در سنه احدى و ستين و مايه به زمان مهدى خليفهء عباسى و بروايتى سنهء ثلاثين و مايه ببغداد . قبرش نزديك قبر امام احمد حنبل . گويند يكى از طبيبان عرب پيش ابراهيم ادهم آمد و گفت : ايها العارف انى [ مريض القلب مبلبل البال فهل من دواء لهذى الخصال فتأمل ثم اجابه فقال يا هذا
[1] - م فقط . [2] - م : چون ابراهيم ازين متنبه شده بود - ب ، ندارد . [3] - ق : مصاحب گشت . [4] - ق تذكرة الاولياء : گرفتن .