مغرور شدند . پادشاه در كار ايشان فرصتى مىطلبيد [1] تا در خامس شوال سنهء سبع و عشرين و سبعمائة بتدبير نارينطغاى و طاشتمور و غيرهما آوازه در افكندند كه امير چوپان را در خراسان بفرمان پادشاه بياسا رسانيدند و سرش آوردند . اتفاقا سرى چند از قطاع الطريق كردستان آورده بودند و تدبير و تقدير با هم موافق آمد . همان لحظه خانه بر امير دمشق خواجه حصار كردند . چون روز شد ، او را بگرفتند و بكشتند و سرش از قلعهء سلطانيه در آويختند . مولانا شمس الدين شاعر ساوجى درين معنى گفت : كاف و ز و ذال از هجرت ، دوشنبه وقت صبح * پنجم شوال ، در سلطانيه ، از حكم شاه در حصار آورد لشكر قلعه [2] ، واقف شد دمشق * رفت بيرون ، يافت در صحرا شهادت چاشتگاه ، حكم يرليغ بخراسان پيش امراء نوشتند تا چوپان را آنجا بكشند . بعضى امراى خراسان با او متفق شدند و او بكين دمشق خواجه ، صاين وزير را در هرى بكشت . حسن پسر امير چوپان تدبير انديشيد كه امراء پادشاه هر كه اينجاست بكش و سرهاى ايشان پيش او فرست و اين ملك نگاه دار و كرمان و فارس نيز در قبضهء تصرف توان آورد و با پادشاهان الوس جغتاى طريق موافقت سپار تا مدد [3] كار تو باشند و بتدريج پادشاهى جهان ما
[1] - چون مؤلف معاصر و جيره خوار سلطان مغول بوده نتوانسته علت اصلى را ذكر كند . باجماع كليهء مورخين علت اصلى اين بود كه ابو سعيد عاشق دختر امير چوپان بنام بغداد خاتون شد . اما اين زن در 723 به ازدواج امير حسن پسر امير حسين گوركان جلاير در آمده بود . طبق ياساى مغول ، در اين قبيل موارد ، امير شيخ حسن مجبورا مىبايست زن خود را طلاق دهد تا به خدمت خان رود . اما امير چوپان . از روى غيرت ، بدين امر رضا نداد و شيخ حسن را با زنش بقراباغ فرستاد . ابو سعيد بسيار رنجيد و ركن الدين صائن نيز فرصتى يافته ، نفوذ فراوان امير چوپان و پسرش دمشق خواجه را برخ سلطان كشيد . در موقعى كه امير چوپان در خراسان بود ، سلطان خبر يافت كه دمشق خواجه با قنقناى خاتون ، قماى سلطان اولجايتو ، ارتباطى دارد . شبى كه دمشق خواجه پيش معشوقه رفته بود ، سلطان حكم قتل او را صادر نمود . دمشق خواجه كه شخصا شجاع و چابك بود ، خواست بگريزد ولى اسبش فرو ماند و دستگير شد و در پنجم شوال 727 بقتل رسيد و اموالش بغارت رفت . رجوع شود بذيل جامع التواريخ و روضة الصفا و حبيب السير . [2] - يعنى قلعهء سلطانيه محل مشكوى ايلخان . [3] - ف : ممد .