ابرست بر جاى قمر ، زهرست بر جاى شكر * سنگست بر جاى گهر ، خارست بر جاى سمن آرى چو پيش آيد قضا ، مروا شود چون مرغوا * جاى شجر گيرد گيا ، جاى طرب گيرد شجن [1] پادشاه خلد ملكه زمستان ببغداد رفت . امير سونج در عشرين ذى قعدهء سبع عشر و سبعمائة آنجا در گذشت . او را بسلطانيه نقل كردند . بهارگاه پادشاه با سلطانيه آمد . امير چوپان بر سبيل شكار بآذربيجان رفت و با الحاح تمام مخدوم سعيد را از تبريز پيش خود برد و نوازش فرمود . هر چند خواجه رشيد الدين در رفتن باردو منع و ابا كرد - بسبب آنكه سالها در دولت و عظمت و جلال زندگانى كرده بود و از عمر نيز حظى تمام يافته و مخدومزادگان ، پسرانش هر يكى آصفى و مدبرى بودند و در حضرت پادشاه بمرتبهاى [2] كه محسود وزرا بودند منسوب و پدر بزرگوار بوجود مباركشان استظهارى هر چه تمامتر داشت - اما امير چوپان استدعايش كرد و او را در رفتن باردو الزام نمود . مع هذا كار ناتمام كرد و او را در راه بگذاشت . خواجه تاج الدين على شاه [3] ، باتفاق اصحاب ديوان و اركان دولت و مقربان حضرت ، به قصد او مشغول شدند و غايت مساعى در قصد او بتقديم رسانيدند و نايبان امير چوپان را بر شوت بفريفتند و زرهاى فراوان ريختند تا امير چوپان را با او بد كردند . و او مزاج پادشاه را متغير گردانيد . در سابع عشر جمادى الاول سنهء ثمان عشر ، بحدود خشكدره [4] ( ؟ ) ابهر ، از راه شهادت ، او را با پسرش خواجه عز الدين رحمهما الله شهيد كردند . بعد ازين امير ايسن قتلغ از خراسان مراجعت كرد و به حضرت رسيد و اهل اردو در زمستان عزيمت اران كردند . در مرحله ورزقان [5] ، در ثالث عشر شعبان ثمان عشر ،
[1] - ب ، ف : خزن . [2] - ق ، م : بشغلى . [3] - على شاه و اعوانش به امير چوپان تلقين كردند كه ابراهيم پسر خواجه رشيد الدين در سمت شربت دارى اولجايتو سلطان او را بدستور پدر خود كه اصلا طبيب بود مسموم كرده است . در موقع محاكمه هم ، كسانى كه پول و رشوه گرفته بودند ، به ضرر او شهادت دادند . بالنتيجه حكم قتل او صادر شد . نخست عز الدين ابراهيم پسر شانزده ساله اش را در جلو چشم او گردن زدند و سپس رشيد الدين 73 ساله را از ميان به دو نيم كردند و خانمانش را بباد غارت دادند . [4] - ر : حسكدريه - ب : جكدو . [5] - م : و درقان - ب : ازقان - ر : زرقان