ايشان بدين مصلحت مىآمدند ، من نيز بيامدم و اگر نه نيامدى و چون خاطرم متعلق بشما بود ، آمدم تا بنگرم كه شما در چيستيد [1] . مىبايد كه اهل اين شهر را بگوييد كه آفتى و بلائى عظيم در راهست و بدين شهر خواهد آمد . مىبايد كه [ خيرات و [2] ] صدقه كنيد تا آن بلا دفع شود » . چون اهل قرابهادر اين آواز شنيدند ، مسارعت نمودند و آن گوشه را كه اين آواز از آنجا مىآمد ، خراب كردند . هيچكس در ميان آن نبود . باز آواز از گوشهء ديگر بر آمد كه : « منم قرابهادر و روح منست كه با شما مىگويد » و تفصيل حكايت مكرر گردانيد و مبالغه كرد در آنكه با اهل شهر بگويند تا صدقه دهند و اين آواز همچون آواز ابدان نبود بلكه همچون آوازى بود كه از خمى بيرون آيد . اهل خانه در جواب او گفتند كه مردم شهر اين سخن را از ما باور نكنند ، جواب گفت اهل شهر را بگوييد تا در ميدان حاضر شوند و چوبى در ميان زمين فرو برند تا من از آن چوب با ايشان حكايت كنم [3] . همچنان كردند . اهل شهر از آن چوب حكايت شنيدند و گفت بايد كه وضع بلا را صدقه كنيد و بگوييد : اللهم كفى علمك عن المقال و كفى كرمك عن السؤال و تا سه روز اين آواز در آن شهر از مواضع مختلف مىشنيدند . بعد از آن كه آن پير زن در گذشت ، آن آواز دگر كس نشنيد و اين از عجايب حالاتست . ابو سعيد بهادرخان ابن اولجايتو سلطان بن ارغون خان بن ابقاخان بن هولاكوخان بن تولى خان چون خبر وفات پدرش بخراسان رسيد ، سلطان ابو سعيد و امير سونج عزيمت عراق كردند . شهزاده يسور و امير بكتوت متفق شدند و امير يساول را بكشتند و بر خراسان مستولى شدند . گوئيا ايشان را [ درين معنى ] [4] با امير سونج مواضعه بود . جهت آنكه شنيده ناشنيده انگاشت و بمقاومت و انتقام مشغول نشد . پادشاه [5] را بسلطانيه آوردند تا به حكم وصيت پدر بپادشاهى نشست ، در صفر سنهء سبع عشر و سبعمائة . دوازده ساله بود . رسم و آئين پدر در دادگسترى و بنده پرورى و رعايت رعيت و حمايت اركان دولت تازه كرد و چون پادشاه در
[1] - ق : در چكاريد . [2] - ف فقط . [3] - ق : سخن گويم . [4] - ق فقط . [5] - ق : پادشاهزاده .