در تصرف شولان بود و پيشواى ايشان سيف الدين ماكان روزبهانى بود و او را در آنجا خاندانى قديم بود و از عهد اكاسره باز حاكم آن ديار بودند و حاكم ولايت شول را نجم الدين اكبر گفتندى و تا اكنون قوم شول در تصرف نوادگان [1] اويند و در سنهء خمسمائه قريب صد خانه كرد ، از جبل السماق [2] شام ، بسبب وحشتى كه ايشان را با مهتر قوم خود افتاده بود ، بلرستان آمدند و در خيل احفاد محمد خورشيد كه وزرا بودند نزول كردند ، بر سبيل رعيتى . بزرگ ايشان ابو الحسن فضلوى بود . روزى در خانهء خورشيديان مهمانى بود . ابو الحسن را سر گاوى [3] دادند . او آن را بفال مبارك داشت [4] و با اتباع خود گفت ما سردار اين قوم خواهيم شد . او را پسرى على نام بود . روزى با سگى به شكار رفت . جمعى بر او افتادند . ميانشان ماجرائى شد . او را چندان بزدند كه بمردگى [5] بينداختند و به پايش در غارى كشيدند . سگ با خصمان او برفت . چون در شب بخفتند ، خايهء مهترشان را بدندان بكشيد و او بدان بمرد . پس سگ بخانهء على رفت . قوم چون دهان سگ خون آلود يافتند ، دانستند كه واقعهاى حادث شده . در پى سگ برفتند تا بدر غار رسيدند . على را افتاده يافتند . به خانه بردند و علاج كردند ، صحت يافت . درين وقت سلغريان در فارس حاكم بودند . اما هنوز اسم پادشاهى نداشتند . چون على در گذشت ، ازو پسرى محمد نام بماند . جوانى دلاور بود . در خدمت سلغريان مرتبه بلند كرد . [ چون او نيز نماند ، پسرى ابو طاهر كنيت داشت . جوانى شجاع بود . در خدمت اتابك سنقر مرتبه بلند كرد ] [6] . اتابك سنقر [7] را با حكام شبانكاره خصومت بود . ابو طاهر را با سپاهى گران بجنگ ايشان فرستاد . بعد از محاربات مظفر بفارس آمد . اتابك سنقر او را نوازش نمود و گفت از من چيزى
[1] - ب : نو اسكان . [2] - اسم كوه و نجدى واقع در مغرب حلب نزديك اسكندرونه - شرفنامه ميزان اين مهاجرين را چهار صد خانواده ذكر كرده . [3] - ب : كارى . [4] - ق ، ب : دانست . [5] - ق ، ب : بر مردگى . [6] - ب ، ندارد [7] - ب ، همه جا : سنغر