برد و در سنهء احدى و ستين و خمس مايه لشكرى از خوارزم از پيش سلطان شاه بمدد او آمدند و در ولايت قزوين و ابهر و زنجان خرابى بسيار كردند و برده بردند . سلطان ارسلان و اتابك ايلدگز بجنگ او رفتند . او بمازندران گريخت . باز در سنهء ثلاث و ستين و خمس مايه با رى آمد . سلطان ارسلان برادر مادرى خود اتابك نصرة الدين پهلوان محمد بن ايلدگز را بجنگ او فرستاد . اينانج مظفر شد و تا مزدقان در عقب بيامد . اتابك ايلدگز بجنگ او روان شد . بر در رى از مصالحه سخن راندند . شبگير كه ملاقات خواست بود ، اينانج را كشته يافتند و غلامى چند از آن او گريختند . ملك رى سلطان را مسلم گشت و باتابك محمد داد و او دختر اينانج را ، قتيبه خاتون را ، زن كرد و قتلغ اينانج [1] بزاد . آقسنقر حاكم مراغه مخالفت سلطان كرد و انديشهء جنگ داشت . اتابك محمد به حكم سلطان برفت و او را قهر كرد . مراغه ببرادران علاء الدين كربه و ركن الدين اقطا مفوض شد . در سنهء ثمان و ستين و خمس مايه والدهء سلطان در گذشت و اتابك ايلدگز بعد ازو بماهى نماند . قاضى ركن الدين خويى [2] درين معنى گفت : دردا كه زمانه را نكو خواه برفت [3] * وندر پى او چو شمس دين شاه [ 3 ] برفت در گردش چرخ كس ندادست نشان * در پانصد سال آنچه درين ماه [ 3 ] برفت در سنهء تسع و ستين و خمس مايه ملك ابخاز ديگر باره قصد بلاد اسلام كرد . سلطان با برادران مادرى محمد و قزلارسلان ابناى ايلدگز بجنگ او رفت . سلطان رنجور شد . جنگى چنان از پيش نرفت . از هم برگشتند . سلطان بهمدان آمد و ستى فاطمه بنت علاء الدوله را در نكاح آورد . پانزده روز با او بود . در منتصف