ابو هاشم را بدست او باز دهد تا حسابش كند . سلطان اجابت كرد . علاء الدوله را خبر شد . به راه جاپلق باصفهان رفت و پنهان از وزير ، سلطان را بديد و بگريست كه همانا سلطان اسلام روا ندارد كه فرزندزادهء رسول ( ص ) را بدست خارجى دادن و اگر نظر بر زرست ، بنده هشتصد هزار دينار مىدهد ، شر او را از بنده دفع فرمايد و اشارت راند تا من حساب او كنم . سلطان اجابت كرد . علاء الدوله بازگشت و در مدت چهل روز آن وجوه به حضرت سلطان فرستاد بى آنكه قرضى كرد يا چيزى فروخت و با ضياء الملك احمد بمكافات بدى او نيكى كرد . علاء الدوله در سنهء اثنى و خمسمائه در گذشت . سلطان محمد بغزاى هندوستان رفت و جنگى سخت كرد و از بتخانهء هندوستان ، بتى كه مهتر بتان بود ، سنگين به وزن قريب ده هزار من بيرون آورد . هندوان ازو برابر مرواريد عشرى مىخريدند . نفروخت و گفت مردم باز گويند كه آزر بتتراش و محمد بت فروش و آن بت را باصفهان آورد و جهت خوارى در آستانهء مدرسه كه خوابگاه سلطان است انداخت و امروز همچنان هست . سلطان محمد در رابع عشرين ذى الحجه ، سنهء احدى عشر و خمسمائه در گذشت . بوقت وفات اين ابيات انشا كرد [ و بر زبان مكرر مىگردانيد ] : [1] به زخم تيغ جهانگير و گرز قلعه گشاى * جهان مسخر من شد چو تن مسخر راى بسى بلاد گرفتم بيك اشارت دست * بسى قلاع گشودم ، بيك فشردن پاى چو مرگ تاختن آورد ، هيچ سود نداشت * قضا قضاى خدايست و ملك ملك خداى مدت ملك سلطان محمد سيزده سال و نيم ، عمرش سى و هفت سال .