responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : تاريخ گزيده نویسنده : حمد الله مستوفي قزويني    جلد : 1  صفحه : 436


به منزل سلطانى فرود آورد و آوازه افكند كه سلطان نزول كرد و شبگير برسم رسل پيش قيصر رفت . قيصر ازو صلح طلبيد . نظام الملك صلح قبول كرد . قيصر گفت جمعى از لشكر شما كسان ما گرفته‌اند ، كيستند ؟ نظام الملك گفت مگر چند غلام بى سر و بن باشند و اگر نه آنجا ازين معنى خبرى نبود . قيصر ايشان را به دو سپرد .
نظام الملك ايشان را بحضور قيصر بسى بر شمرد . چون از لشكر قيصر جدا گشت ، فرود آمد و ركاب سلطان ببوسيد و عذر خواست كه اگر نه اين معنى كردمى ، خلاصى صورت نبستى . سلطان او را نوازش نمود و منتها داشت . چون بلشكر پيوست ، با قيصر جنگ كرد و او را اسير گردانيد . قيصر سلطان را بشناخت . گفت اگر پادشاهى ببخش و اگر بازرگانى به فروش و اگر قصابى بكش . سلطان ملكشاه گفت پادشاهم نه بازرگان و نه قصاب و او را امان داد و با سر ملك فرستاد و گفت اگر با تو به صلح در آمدمى ، تو در گرفتن من و به قدرت خود بغلط بودى . حرب كردم تا عجز خود و قوت و قدرت من معلوم گشت و امان دادم تا دانى كه بر لطف و قهر قادرم . قيصر بعد از مدتى در گذشت . سلطان ملكشاه سلطنت روم بعد از قيصر به برادرزادهء خود سليمان داد و بروم فرستاد . تا زمان غازان خان پادشاهى آنجا در تخمهء او بود و سلطنت كرمان بعمزادهء خود ، سلطان شاه بن قاورد مسلم داشت و زيادت از صد سال در تخمهء او بود و برادر خود تتش را پادشاهى شام داد . او آنجا با عرب و روم و فرنگ دستبردها نمود و شهر صور محصور گردانيد و استخلاص نزديك شد . صاحب صور شرابداراى را از آن او بفريفت تا او را زهر داد . طبيبى حاذق در خدمت تتش بود ، دريافت . شكم خرى [1] بشكافت و احشاى آن بدر كرد و تتش را درو نهاد و مداوا به شرط كرد . صحت پذيرفت .
سلطان ملكشاه غلامان خود را بامارت ولايات فرستاد . نوشتكين غرجه را كه اصل خوارزمشاهيان است ، شحنگى خوارزم داد و قسيم الدوله آق سنقر را كه



[1] - م : گاوى

436

نام کتاب : تاريخ گزيده نویسنده : حمد الله مستوفي قزويني    جلد : 1  صفحه : 436
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست