اسماعيل سامانى ، حاجب را پيش عمرو ليث فرستاد و او را استمالت داد كه ان شاء الله ترا از خشم خليفه خلاصى كنم . عمرو بر اسماعيل آفرين كرد و گفت مىدانم كه مرا از خليفه روى خلاص نخواهد بودن . اما امير اسماعيل آنچه طريقهء مردى بود گفت و بازو بندى بدان حاجب داد و گفت امير اسماعيل را خدمت رسان و بگو كه مىشنوم كه لشكرت بينواست [ اين نسخهء گنجهاى منست و برادرم . همان بهتر كه اين مال به بندگان تو عايد گردد تا ايشان را اهبتى باشد . از بندگى [1] توقع ] [2] آن است كه كردار موافق گفتار فرمائى [ و از خون من دست كوته كنى ] [3] و مرا به حضرت خليفه فرستى . حاجب بتصور آنكه از بهر اسماعيل تحفه آورده [ بشاش مىآمد ] . [4] امير اسماعيل بانگ بر او زد و گفت باز گرد و اين نسخه با او باز ده و بگو : اسماعيل مىگويد از غايت دانش مىخواهى كه بر [ اهل خرد ] [5] فزونىجوئى ، ترا و برادرت را گنج و دفينه از كجا آمد . همه جهان را معلومست كه شما روگر بچگانيد . دو سه روزى سعادتى كه بحقيقت عين شقاوت بود ، مساعدت شما كرد و در جهان استيلا يافتيد و به زور ظلم و جور اموال مردم حاصل كرديد . مظلمهاى كه از آن اموال در گردن شماست ، مىخواهى كه بصنعت [6] در گردن من افكنى [7] . من [ از آنها نيستم كه اين بازى بخرم ] [8] و آنچه گفت كه او را قصد خون نكنم ، چون مرا بر او حق خونى نيست ، چرا دست بخونش بيالايم و آنچه گفت او را بخليفه فرستم ، به غير از اين چگونه [ توان كرد ] [9] . حاجب برفت و جواب با گنجنامه به دو رسانيد و گفت هزار آفرين بر روان [ پاك ] [10] امير اسماعيل باد . امروز بزمانى افتاده ايم
[1] - ق : بندگى شما - ب : بندگى امير [2] - ساير نسخ : نسخهء دفاين و خزائن من و برادر من است همان بهتر كه به تو و لشكر تو باز گردد . [3] - ق ، ندارد [4] - ق : بتعجيل مىآمد [5] - م : خود - ق : خرد [6] - صنعت در اين جا به معناى حيله و نيرنگ است . حافظ فرمايد : صنعت مكن كه هر كه محبت نه راست باخت * عشقش به روى دل در معنى فراز كرد [7] - م : اندازى - ب ، ف ، ر : كنى [8] - م ، ر : من از آنها نيستم كه اين عشوه بخرم [9] - م ، ر : تواند بود [10] - م ، ر : و اعتقاد .